KUSA1018-1

این راهِ بی پایان

صالح تسبیحی

ما برای احساسات و عواطف و نیازها یمان اشتراک تراشیده ایم. مناسبت های ملی و جهانی ساخته ایم و در میعادگاهی زمانی و زمینی به احوالات مشترکمان نام و نشان داده ایم. اما همین مایی که برای اهداف خوشایند بشر روز و مناسبت معین کرده ایم، در یک فراموشی دست جمعی از یاد برده ایم وحشت هم، به عنوانِ احساسی باستانی، نیازمند روزی جهانی و گرامیداشتی همگانی ست و علیه این فراموشی منبعد باید کوشید و بیشتر نوشت.
گفته اند غریزه‌ی ترس برای دفاع در نقابل هجوم طبیعت، جانوران و همنوعان در نهاد بشر رشد کرده و موجود شده. وانسانِ بدوی برای قیام علیه ترس های بی شمارِ خود به نقاشی در غارها روی آورد و آیین های متعدد بر ساخت تا بر ترس غلبه کند. نقاشی های غارها، رقص، موسیقیِ کهنِ آیینی، و خداشناسیِ ادیانِ چند خدایی در پاسخ به جهلِ عمیق ابناء بشر راجع به پدیده های طبیعی ایجاد شدند.
گاومیش، رعد و برق، دریای توفنده، آتشفشان، پرندگانِ بزرگِ گوشتخوارو غُرش های ناشناخته‌ی دلِ جنگل می توانستند انسانِ آسیب پذیرِ بی سلاح و دست خالی را به وحشت بکشانند. انسان هزاران سال است از پسِ خودش بر آمده. به هنرِ بدوی خود جادو افزوده و از عناصر طبیعی فال و پیش بینی در آورده. ساخته و پیش رفته است. اما پرسش این است که با تغییر گونه‌ی انسانی به این مایی که به شهر آمده ایم، و رعد را به برقگیرهای برج ها کشانده ایم و روی رودخانه های عظیم سد زده ایم و در غارها برق کشیده ایم و نور به تاریکی ها تابانده ایم، وحشت هنوز هست و نه تنها کم نشده، بلکه با ما همراه شده و تَسری پیدا کرده است به زیست روزمره مان یا هنوز همانیم که بودیم. پاسخ روشن است. همین حالا اگر هر کدام از ما را در دلِ جنگلی توفان زده و بارانی رها کنند همان قدر به وحشت می افتیم که قبل و قبل تر.
جیغ
یک آدمِ شهر نشینِ تنها در شهری پر از زندگی و حرکت راه می رود. روی پل می رسد. کنجِ پل می ایستد. ناگهان درونش از هم می پاشد. ترس، از شانه‌ی چپش کشیده می شود و درونش زبانه می زند. خورشید و ابرها همه سُرخ، به رنگ خون، این است که هراسیده جیغ می کشد. جیغی از درونِ جان. انسانِ بی جنسیتِ “ادوارد مونش”، روی پل ایستاده، در وضعیتی ساده و زیستی معمول در شهرگرفتار آمده به زیستِ معمولِ خود. “ادوارد مونش” در این تابلو یاداوری می کند ترس عمیق است و بی پایان. و با پوشیدن لباس های ساختِ کارخانه جای برگ درخت، و غذا خوردن پشت میزِ رستوران ها و به کتار گرفتنِ ربات ها در کارخانه به جای عضلاتِ انسان و اسب ذره ای از حضور بلامنازع ترس در خونِ آدم کم نمی شود. تجربه ای که “مونش” روایت کرده بارها و بارها برای هر کدام از ما اتفاق افتاده و بسیار شده است که از زیستِ خود به تنگ آمده ایم و از وحشت های متعددِ روزمره انباشته شده ایم. “مونش” می گوید ترس همیشگی ست و با آگاهی راجع به طبیعت نه تنها از هجوم اش کم نمی شود، بلکه آنچنان که می گویند، با توسعه‌ی صنعتی بیشتر هم شده و خودش را رشد داده و حی و حاضر است.
اوریگامی
ترسی که “مونش” روایت می کند یک روایت از انواعِ روایاتِ وحشت است. ترس انواع دارد. از جمله، گفته اند “حمله‌ی وحشت” (پنیک اتک) نوعی از ترس است که به عنوانِ آفت روانی در زندگی شهری به بارمی آید. حمله‌ی وحشت بیماری مرموزی ست که وهمِ مرگ را با خودش به جانِ آدم می پاشد و دقایقی مردن را بدونِ عواملِ تنانگی آن تجربه می کنی. اما در واقع مرگی در کار نیست. وحشت است که در پوستینِ اعصاب هجوم آورده و می گذرد. نوشته اند در دوران ما، ژاپنی ها بیشترین تعدادِ حمله‌ی وحشت را در سال تجربه می کنند. ژاپن کشور پیشرفته ای ست و سطح رفاه عمومی بالاست. این آمار نشان می دهد که ترس اسطوره ای ست همیشگی که نمی میرد و از شکلی به شکلی در می آید و صداهای مبهمِ دره ها و غارها به ریلِ مترو و مونوریل و زندگی جنون آمیز صنعتی منتقل شده است. “یایویی کوزاما” به وحشت نگاهی وسواس گون دارد. در روانشناسی تحلیلی ترس را ریشه‌ی اصلی وسواس می دانند. در آثارِ “کوزاما”این وسواس به نوعی از جنونِ تکرار شونده منجر شده است. “امیلی نوتومب” به عنوانِ یک ناظرِ غربی، در داستانِ”ترس و لرز” ژاپنی را تصویر می کند پیچیده، مانند “اوریگامی” چند لایه، که در آن قوانینِ شوگونی و سامورایی جزیره ای دور افتاده، به شکلی خشونت بار به زندگی شهری تبدیل شده اند و مردمِ خشونت زده مدام مشغولِ ترسیدن و ترساندن هستند. به نظر می رسد در میانِ هنرمندان دوران ما، “کوزاما” بهترین بازتاب دهنده‌ی وضعیتِ انسانِ وحشت زده و غرق در تکنولوژی باشد.
بدبینانِ جهان
اما هنرمند همیشه راست نمی گوید. بله! هنرمند بازتاب دهنده‌ی روحِ زمانه‌ی خودش هست. اما از آنجایی که ایده و مشاهده در خلوت و تنهایی رخ می دهد، هنرمند به ناچار پدیده ها را مستقل از زمینه و زمانه می بیند و بیرون می کشد. هنرمندان اغلب ازاین مواجهه سخن گفته اند و خودشان به آیندگان پیام داده اند که چطور تنهایی زاینده و بالنده شان گاهی منبعِ هراس های بی امانی شکننده می شد و چطور از وحشت در تنهایی فلج شده اند. “گوستاو کوربه” در مشهور ترین خودنگاری از چهره‌ی خود مردی جوان، کلافه، و وحشت زده را نشان می دهد که دستانش را با عجز روی سرش گذاشته و جوری به ما خیره شده که انگار با چشمانش فریاد می زند و هشدار می دهد دقایقی دیگر دنیا از هم می پاشد. تمام ادبیات، نقاشی، موسیقی و هنرهای نمایشی انباشته از این نوع روایتها ست. همین حسِ غریبِ آخر الزمانی “سورن کیرکه گارد” را هل داد تا فهمِ فلسفی خود از هستی را در شکلی از خوانشِ کتابِ مقدس بریزد. او در “ترس و لرز” نوعی واگویه‌ی نوشتاری ایجاد کرد که پس از او، این نگاه به هستی، به سبکی برای مواجه شدن با کائنات در آمد. پس از “کیرکه گارد” نویسنده های زیادی به فکر افتادند تا راوی هراس باشند. “میگل د اونامونو” در ”
درد جاودانگی” زبانی تغزلی و دردمند به وحشت های عمیقِ فلسفی بخشیده است. هرچند زبانِ شیرین و کنایه آمیز او نتوانسته است از رنجی که می برد بکاهد و کتابش جزو تلخ ترین دستاوردهای ادبی فلسفی قرنِ گذشته است. نسخه‌ی ایرانی ترس و لرز( نوشته‌ی غلامحسین ساعدی) شاید دورترین نوع نگاه به همنامِ اصیل خود باشد. “ساعدی” در داستانی که راجع به مردم جنوب نوشته، ترس و لرز یا به قولِ شخصیت های داستان”واهمه” را قدرتمندترین احساسِ آدمها نشان می دهد و جدالِ آنها با وحشت را جدالی از پیش مغلوب تلقی می کند.
کشتن
اما بسیاری از مردمِ جهان برای مقابله با ترس به ستیزه جویی متقابل روی می آورند. با عینکِ ترسخوانی اگر به تاریخ بنگریم، ریشه‌ی بسیاری از کشتارها به هراس های انسان ها بر می گردد. جنگ های زیادی به خاطرِ مرتع و منابع طبیعی به راه افتادند. بدیهی ست که ترس از دست دادنِ منابعِ طبیعی همان ترس از گرسنگی و تشنگی ست. و این ترس بوده و هست که آتشِ جنگ های متعدد را افروخته است. ترس، ترسِ کرخت کننده؛ آدمها را به دیگر کشی سوق داده است. فرزند کشی به عنوانِ بدترین نوعِ کشتن بارها در تاریخ تکرار شده. اگر ابراهیم آیینِ مرسومِ کشتنِ فرزند نخست را با کیاست، به کشتنِ گوسفند تبدیل کرد، پاکدینانِ ادیان ابراهیمی باز به سراغِ حسِ قدیمی یعنی ترس، ترسی بزرگتر، یعنی ترس از عقوبت در جهان دیگر رفتند. آنها برای به جای آوردنِ دستورِ دین خود مراسمِ قربانی را به جا می آورند در نتیجه از عقوبت سرپیچی می ترسند. این مراسم هنوز با عنوانِ عید نزد مسلمانان برجاست. “نادر شاه افشار” چشمانِ فرزندش “شاهرخ” را از ترسِ سرنگونی زودهنگامِ خود کور کرد. “ایوان مخوف” عصای نقره را چنان بر فرقِ فرزندش کوفت که پسرِ بخت برگشته جا به جا در گذشت. “ایلیلا رپین” به زیباترین شکل ممکن، فرزند کشی ایوان را در نقاشی درخشانش بازسازی کرده.
عقوبت
اما تمامِ آن هراس بی پایان جنون زده ای که در چشمانِ ایوان مخوف هست ترس از کودتای فرزند علیه او نیست. ترس با کشته شدنِ فرزند پایان یافته. این چشم ها روایتگر ترسی عمیق ترند. ترسی شاید از جنس وحشت های عقوبتگرِ ادیان. ترسِ گناهِ بزرگ. تمرد از ابراهیم و موسا و عیسای بخشنده. بازگشتِ پدر نافرمان به دورانی تاریک پیش از ابراهیم و قربانی کردنِ فرزند. ایوان از خودش و عقوبت گناه بزرگش به وحشت افتاده. تمامِ پیامبرانِ ادیانِ ابراهیمی در کنارِ بشارتِ بهشت، بیمِ دوزخ هم داده اند. بیمِ آنها آنقدر هراسناک است و ریشه داده که هنوز امپراطوریِ ترس های دینی ادامه دارد و مشغولِ پیش بردنِ مومنان است. دین بیم می دهد که در صورتِ دست بردن به معاصی، عقوبتِ وحشتناکی در انتظارِ گناهکار خواهد بود. دنیایی ابدی و بزرگتر از دنیای ما که در آن گناهکاران به سزای اعمال خود می رسند. گروهِ بزرگِ مومنان از ترس این عقوبتِ روایت شده در کتب مقدس و احادیث، دست از گناه می شویند و سر انجام این ترس است که پیروز می شود. “هیرونیموس بوش” در قعر قرونِ وسطی این جهنمِ موحش را به تصویر کشیده است. او زیرکانه، دنیایی از قدیسین و شیاطین و فرشتگان را با آدمهای روزگارِ خود ترکیب کرده و جهنمی زمینی تصویر می کند که در آن شکنجه ها با کابوس ها و اساطیر در هم آمیخته اند. شاید “بوش” از ورای تاریخ می خواهد به ما بگوید توانِ مهیبِ ترس از جهنم، تنها با مضحک انگاری این خیال کم می شود و اینجاست که هنرمند بشارت می دهد که آنقدرها هم نباید ترسید. با این حال ماشینِ وحشت همیشه در کار است و برای پیش بردنِ اهدافِ بخشی از آدمها که می خواهند بخشی دیگر را زیر یوغ خود بکشند بهترین وسیله است.
بدلِ جهنم
در کنارِ ادیان، ایدئولوژی های فلسفی نیز گاهی به قدرت قهار تبدیل می شوند. “نادژدا ماندلشتام” در “امید علیه امید” صورتگرِ وضعیتی موحش است که در آن حکومتی خودکامه با ترس انداختن در دلِ مردمِ خود حکومت زور و ستم را ادامه می دهد. “ماندلشتام” تعریف م یکند که سال های سال هر صدای پایی در راه پله، آنها را به وحشت می انداخته و گوش می خوابانده اند و انتظار می کشیدند تا دستگیر شوند. دستگیری همان و گم و گور شدن در صحاری سردِ سیبری همان. در زندان های چکا و سیبری و ابوغریب و شکنجه گاه های مخوفِ پینوشه و پُل پوت درست همان تصاویری اتفاق می افتد که ادیان بیم می دهند. آدم مجرم-گناهکارِ امروزی اگر به یکی از این جهنم های زمینی گرفتار آید از خدایِ زندان(که حاکم باشد) بارها طلب عفو و توبه می کند. در محیطِ زیستِ این زمین هیچ موجود زنده ای به اندازه‌‌‎ی انسان برای ایجاد یا حفظ قدرتِ خود یا قبیله اش به همسان آزاری نپرداخته. سوار ماندن بر شانه های مردمِ ترسیده و وحشت کرده آنقدر آسان است که کمابیش تمامِ حاکمانِ خودکامه به این روش روی می آورند و تاریخ را فریادهای خاطیان از اصولِ حاکمان برداشته. گفته اند وقتی کمونیسم در بلوک شرق از هم پاشید، “پاپ ژان پل دوم” بعد از سالها به زادگاهِ خود در کراکو لهستان رفت تا برای میلیون ها هوادارش سخنرانی کند. او از پله ها بالا رفت و جملات آرام و کوتاه خود را با دو کلمه آغاز کرد: دیگر نترسید.
بی پایان
اما آیا انسانِ رها شده از نسخه‌ی روسی یا لهستانی کمونیسم دیگر نترسید؟ آیا یک کشیشِ عالیرتبه که، دینی همه جانبه دارای بهشت و جهنم را نمایندگی می کند می توانست به پایانِ تاریخی ترس حکم دهد ومردم را آرام کند؟ تاریخ نشان داده است حرفِ پاپ یک لفاظیِ مرشد مآبانه ست نه بیشتر. دنیایی که او به مقابله با کمونیسم از آن می آمد و بشارتی که می داد، بهشتِ طبقاتیِ منتج از دینِ نوینِ دنیای ما یعنی سرمایه داری ست. سرمایه داری کیشِ همگانی دنیای ماست. دنیایی که در آن مصرف و کارایی مقدم بر همه چیز است. طبعا اقتصاد باز و رونق بازار و بورس و ارزشِ تولید داخلی تمامِ وجوهِ سرمایه داری نیستند. از آنجایی که سرمایه داری نیازمندِ توسعه‌ی بی پایانِ مصرف است، وحشت های متعدد آدم را احضار کرده و به کار می گیرد تا چرخِ فروش بچرخد. “نائومی کلاین” در “دکترین شوک” و “نوح حراری” در “انسانِ خردمند” با دلایلِ متعدد اثبات کرده اند سرمایه دارانِ بزرگ جهان( همچون بانکِ جهانی و صندوق بین المللی پول) نیازمندِ آدمهای وحشت زده ای هستند که برای مرتفع کردنِ ترس های خود مدام باید خرید کنند. مدام باید ارز و اندوخته کنار بگذارند. از بدنِ خود بترسند. از گذرانِ عمر خود وحشت کنند. و شرکت های بزرگِ بیمه با تبیلغاتِ یکجانبه ترسِ مردم از پیری را چنان تحریک می کنند که دسته جمعی به انوعِ بیمه هجوم ببرند. تولید کنندگان کالا در یک وفاقِ جمعی بازار را به سویی هدایت می کنند که مردم هر از گاه در توهم بحران فرو بروند و خریدِ روزمبادا یکی از عادت های تمام ما شده است. از این روست که ترس های جدید با مختصاتِ تازه سر بر می آورند. انباری های خانه های تمامِ ما انباشته از ابزاری ست که عملا فقط خریداری شده اند و به هیچ کار نمی آیند. پیشتر، شرکت های بزرگ میانِ انسان و طبیعت، انسانِ حکومت، و انسان و جامعه حائل می شوند و نمی گذاشتند آدم ها با ترس های خود کنار بیایند. آنها با استفاده از رسانه های جمعی بمباران کننده همچون تلوزیون و صفحاتِ حوادثِ روزنامه ها حضور بلامنازع وحشت را پایدار می کردند. در دهه‌ی اخیر این شرکت ها یک قدم جلوتر آمده اند و خودِ حکومت را در دست گرفتند. نمونه‌ی محیر العقول “ترامپ” گواه این است که شرکت ها دیگر حاضر نیستند با دولتها شریک باشند بلکه ترجیح می دهند خودِ دولت باشند. مردم نیز بر اساسِ قاعده‌ی ترس، در انتخاب های اغلب متکی بر “بد و بدتر” به آنها رای می دهند و مشروعشان می کنند. آنها با یاداوری دائم این که زندگی عرصه ی شکست و خشونت و جنگ و از دست دادن هاست جیبِ مردم را نشانه می گیرند. آنچه مایکل مور در “بولینگ برای کلمباین” نشان می دهد نشانِ جامعه ای وحشت زده است که تولیدو فروش ِ اسلحه از این وحشت ارتزاق می کند تا تولید و فروش اسلحه را پیش ببرد. پدرِ بیم دهنده که فررندانِ خود را به بهانه‌ی ترس از نا امنی در جامعه سرکوب می کند، همسری که با “کی نرسم که” به حقوقِ همسرش تعدی می کند، و هر مظهری از عمل بر اساسِ ترس که در آن فردیت آدم ها خدشه دار شود نمونه ای از این پدیده‌ی بزرگ دوران ماست. بدبین باشیم، تا بوده همین بوده و همچنان، با توسعه‌ی شبکه های مجازی ترس هم مویرگ وار حرکت می کندو این چرخه هنوز و همچنان دارد می چرخد و از ترس، این غریزه‌ی ساده که نخست و پیش از هر چیز در موجودات برای دفاع از خود ایجاد شد و بالید تغذیه میکند و به نظر می رسد ترسو وحشت را پایانی نیست و تمام نمی شود.

*این نوشته پیشتر در شماره‌ی هشتم دوماهنامه‌ی مروارید منتشر شده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>