4_5828217539171189590

شمایل و پایان بندی

در نقدِ نقدِ هنرهای تجسمی ایران
صالح تسبیحی

آنچه ما” نقد هنرهای تجسمی” به زبان فارسی خوانده ایم و می دانیم، ناظر است به تاریخچه ای الکن، از هم گسسته و آشفته که عمدتا نویسندگانِ شاخه های دیگر هنر به آن ورود کرده اند و دیرینه ترین ماندگاری شان بیش از یک دهه نبوده است. به حتم بعضی شان تاثیر گذار و عمیق هم بوده اند. و بسیاری از هنرمندانِ حالِ حاضرِ ایران از نوشته های آنان بهره برده اند اما پرسش اصلی این است که چرا نقدِ هنرهای تجسمی هرگز، مانند سینما یا موسیقی حرفه ای تر و جدی تر پی گرفته نشد. من به سهم خود، به عنوان کسی که گه گاه در این حوزه فعال بوده ام آسیب شناسیِ ماجرا را با مولفه های زیر فهمیدنی تر می دانم:
ندانم که ندانم
عمدتا و معمولا دیده شده است که نویسنده‌ی هنرهای تجسمی مشخصا نمی داند نقد چیست. هنوز بعد سالها، نوشته هایی عنوانِ نقد بر خود دارند که در توصیفِ فضای گالری، پله ها، سرو شکل و شمایلِ آثار و توضیحِ جزییاتِ اثر هنری متوقفند. سبک و سیاقی که سالهای دور، برای جبرانِ نبودِ عکس و امکانات، پاورقی نویسها اختراع کردند و سالهاست از کار افتاده. ضمن آنکه منتقدین معمولا با فلسفه و بنیانِ مطالعاتیِ نقد آشنایی ندارند. و فلسفه را هنوز مصرفی، یعنی بر اساسِ داغ شدنِ نامها در صفحاتِ اندیشه‌ی مجلات می شناسند. مشخصا، از فلسفه‌ی انتقادی که به ریشه های پیدایش و دلایل و نتایج می پردازد و مانند دیالکتیک یا هرمنوتیک ابزاری است که می توان روی اندیشه سوار نمود، شناختِ درستی ندارند.
سواد
اینجاست که گسست میانِ روشنفکری به معنای مثبت و کارامدِ کلمه، و هنر عیان می شود. نادانی در نقدِ هنرهای تجسمی حقا که دُمِ خروس است. نداشتنِ سواد به خودیِ خود عیب نیست. اما تمایل به نادانی، تفاخر به ندانستن، و ارجاع به “بدویت” به معنای طبیعی بودن فکر! این درهِ دهان گشوده را عمیق تر می کند. تاریخچه‌ی نحیفِ نقد در هنرهای تجسمی سالهای پایانی سی آغاز می شود. دهه‌ی فخیمه‌ی چهل دورانِ پرباری در روشنفکری ایران بوده است. در همین دوران است که هنرمنداِن هنرهای تجسمی در کنارِ سینماگرها، اهالی تئاتر و موسیقی، نیاز به دانایی را در خود احساس کردند. در همین دوران است که غولهایی همچون مهدی سحابی و بهمن محصص سر بر آوردند که هم مترجم و منتقد بودند هم هنرمندِ گاه عالی. آیدین آغداشلو بر آمده از این سنتِ فکری ست. دورانی که هنرمند لزوما روشنفکر، حتا آماتور بود. نقدِ هنرهای تجسمی رنگ و بوی فلسفه گرفته بود و شاعرانِ شیراهنکوه و نویسندگانِ قلمدار به چالش و همفکری با هنرمندان می نشستند. وضعیتی که با انقلاب خاموش شد و هرگز پا نگرفت. دستاورد این خاموشی همان نویسندگانی هستند که دست بالا تاریخ هنرِ گاردنر خوانده اند و دوره ای در دانشگاه یا کلاسهای ِ رویین پاکباز شرکت کرده اند. و اگر بگویی فلسفه، لزوما دریچه ورودشان بابک احمدی ست و دیگر هیچ.
حاشیه
از این روست که اندیشه در دایره ای محدود محصور مانده و پدیده های پیش پا افتاده بر تفکر و تحلیل غلبه کرده اند. احساساتِ شخصی و ارتباطاتِ معاشرت آمیز بر همه چیز حاکم است و هنر را با “دوست دارم” و “بدم می آید” مرز بندی کرده اند. اخلاقیاتِ عرفی، زندگی خصوصی و جنسیِ اساتید هنر، و از هم مهمتر کاویدنِ جیبِ این و آن و کشفِ فاتحانه‌ی ازتباطاتِ اقتصادیِ طبعا بیمارِ هنر معاصر ایران شده است نقد! طبیعی ست زیرا اقتصادِ کشور دستخوش توفانهاست. و هنرِ معاصر ایران نیز از این بادِ پُرغُبار محفوظ نمانده است.
زدو بند
ده سال نیست که خون و جانِ هنرِ معاصر ایران با حراجی ها، میزانِ فروش، مجموعه داری، و زدو بند های پیداو پنهان آمیخته شده است. بسیاری از منتقدین هنرهای تجسمی در این زدو بندها وارد شده اند و نقدِ آنها معمولا هدفمند است. هدفمند به معنای منفی آن که سفارش دهنده ای در پسِ پشتِ کلماتِ نویسنده خط می دهد و پیش می برد. این بخشِ دردناکِ پیکره‌ی نقد است. زخم اصلی همین است. زخمی که از آن چرکابه های پول و تجارت جاری ست. این را همه می دانند. و این که این رفتار پسامدِ نوعی از سرمایه داری انباشتِ نا برابر اجتماعی ست هم محرز است. در نتیجه افشاگرانِ عزیزی که از افشای این زدو بند ها برای خود هویت کسب می کنند خود دراین چرخه سهیم اند و هیچ سودی به هنر و فرهنگِ کشور نمی رسانند.
اقتصاد نقد
فرهنگ و هنر کشوری که بدنه‌ی ستبر آن با زیبایی شناسیِ مردم گرا انباشته شده و چربی هایِ “اکثریت، فروش، شهرت، فاخر بودن” و مانند اینها، هنرِ غیرِ رسمی و بیانگر را دائم می بلعد و روز به روز کوچکتر می کند طبعا نمی توند برای نقد حق و ارزشی تعریف کند. جای نقد درمطبوعات است و مطبوعات روزگارِ چندان خوشایندی ندارند. بنابراین، منتقدِ هنرهای تجسمی اگر وارد زد و بند های معروف نشود، نمی تواند نانِ خود را ازاین چهار کلمه نوشته‌ی نیم رایگانِ کاغذ های گذرنده در آورد. اینجاست که می فهمی و می دانی که، صنفی که اقتصاد ندارد و دست بالای برای یک نوشته اش در روزنامه سی هزار تومان، آن هم چند ماه بعد، پرداخت می شود( اگر بشود)، هرگز نمی تواند حرفه ای و تاثیر گذار باشد.
کمبود نشریه
با این حال این طفلِ نوبالغی که نامش نقد است خانه و خاستگاه چندانی هم ندارد. نشریاتِ عمومی بخشِ هنرهای تجسمی شان محدود است و اغلب به آکشن ها و حراجی ها و سلبریتی های پیرِ زهوار در رفته چسبیده اند، و خبرچه نویسهای نیم بند را به عنوانِ نویسنده‌ی هنرهای تجسمی سراغِ این و آن می فرستند، گاهی هم نویسنده های حوزه های دیگرِ هنر سرو گوشی آب می دهند و می روند، و می ماند نشریاتِ تخصصی هنر. نشریاتِ تخصصی هنر از نظر کمیت و تعداد توانایی کشیدِن بارِ نقدِ هنرهای تجسمی ایران را ندارند. فقط در سالِ گذشته بیش از بیست گالری در تهران گشوده شده است. یک جمعه گردی کافی ست تا دریابی هنوز عرضه‌ی هنر بیش از ظرفیتِ گالری هاست. برای این هجمه، جالب است که نه کسی خرجِ نقد می کند ونه کسی به فکرِ نشریه و وب سایتِ استخوان دار است.
علاقه مندی منتقد
کسانی هم که به فکرِ نقد می افتند، اگر منظور و نظرو زدو بند آنها را هدایت نکند لزوما بیش از نگاهِ فلسفی_انتقادی به علاقه مندی ها، عشق ها و تنفرهای خود در هنر می پردازند. این امری ست طبیعی. بر کسی نمی توان خُرده گرفت که چرا از فلان اثر تنها به این دلیل که دوستش داری تعریف می کنی. ولی می توان بر خودِ خویشتن انتقاد کردو گفت تمامِ ما، تمام مایی که با کلماتِ خود برای هنر نوشته ایم اغلب، نه، بگو همواره تنها به سلیقه و علاقه مندی خود پاسخ داده ایم و جایی برای تفکر، انصاف، و خوبهایی که سلیقه مان نبوده اند باز نگذاشته ایم.
ظرفیت
با این حال این شمایلِ کژو و کوژ، هنوز موجود است. در صفحاتِ “تندیس و حرفه هنرمند و هنر آگه و شبکه آفتاب و انگار و پله” و نشریاتِ دیگر، هر از گاه نقدهای خوبی منتشر می شود. هنوز گه گاه نوشته هایی انتشار می یابند که اگر هنرمندِ موردِ نقد با انصاف باشد می تواند از این نوشته تاثیر بگیرد و استفاده کند و پیش برود. اما از آنجایی که سطحِ گفتمانِ نقد در هنرهای تجسمی در گیر و دارِ حواشی متوقف شده و جانش کشیده شده است، هنرمندان نیز به نوبه‌ی خود اغلب علاقه ای به انتقاد ندارند و نقد برای آنها بیشتر تعریف و توصیف است و اگر بخواهی گره ای را اشاره کنی و بگشایی فورا گارد ها بسته می شود. کسی توانایی افتادن زیر چرخِ نقد را ندارد. ما با هنرمندی روبروئیم دردانه، که هدفش فروش و حراج و شلوغکاری رسانه ایست و به نقدِ منفی حتا منصفانه بی اغراضِ شخصی می تازد. دیده شده که برای نقد”جوابیه” نوشته اند! و منتقد را اینجا و آنجا سکه‌‎ی یک پول کرده اند. همدستیِ بعضی گالری دارها و هنرمندن در این بدرفتاری از عجایبِ روزگار ماست…

ادبیات
پایان بندیِ این عجایب با تصویرِ نهایی نوشتارِ نقدِ نقد، که از آغاز کوشیدم به آن بپردازم کامل می شود. زبانِ فارسی به خودی خود ظرفیت های پیچیده و ناشناخته ای دارد. فارسی اندیشیدن و به کاغذ آوردندش اکنون، کار آسانی نیست. اما در مقایسه با زبان و الفبای کُره ای و ژاپنی و چینی، زبانِ ما ی تواند به مولفه های جهانی نزدیک شود. با این حال در نقدِ هنرهای تجسمی اغلب، با فقدانِ سلیقه و سواد زبانی هم روبروئیم. متن ها اگر هم پر مغز باشند خوشخوان نیستند. اتکاء به منابعِ نوشته جا به جا متن را سوراخ می کند و نقد از نفس می افتد…
انتقاد کافی ست! با همه‌ اینها من خوشبینم. فکر می کنم تمامِ این مصائب روزی تمام می شود. هنرِ بیانگر و قابل دفاع و جدی و سختگیرانه، به گالری ها باز می گردد. هنرمندان ظرفیت بیشتری پیدا می کنند. هنر و هنرمندِ معاصرِ ایران با روشنفکری آشتی می کند و دیگر پا به پای مردم به بدنِ بیمارِ نیم مرده‌ی روشنفکر لگد نمی زند. تلگرام واینستاگرام دست از سر قوای دراکه ما بر می دارند. هوا خنک و دلپذیر می شود و در کنار تمامِ خوشی های آینده، نقد هم یک جوری که نمی دانم چه جوری ست وضع و اوضاعش بهتر می شود. پایان بندیِ ادیبانه ای خیام وار، برای وضع کجِ نقدِ هنرهای تجسمی ایران!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>