IMG_3448

ﺑﺰک زداﯾﯽ از ﺗﺎرﯾﺦ ﭘﻨﻬﺎن ورﺳﺎی

بزک زدایی از تاریخ پنهان ورسای

سحر صمدیان
Sir Anish Kapoor
متولد۱۹۵۴در بمبئی از پدری هندو و مادری یهودی عراقی است که درسال ۱۹۲۰ از بغداد به پونای هند رفته بودند. او
تحصیلات اولیه اش را دررشته الکترونیک به پایان رساند و از ۱۹۷۳ به لندن رفت و به تحصیل در مدرسه هنر هورنسی چلسی پرداخت.
کاپور با چیدمان‌‌های متعددش در بسیاری از نمایشگاه‌‌های گروهی و انفرادی معتبر سراسر دنیا شرکت جست و به کسب افتخارات بسیاری نائل آمد:

- حضور در چهل و چهارمین بی‌‌ینال ونیز در سال ۱۹۹۰ بعنوان نماینده”بریتیش پاویون ”
– دریافت جایزه ترنر گالری تیت لندن در ۱۹۹۱
ـ برنده نهمین داکیومنتا درسال ۱۹۹۲ با اثر سقوط به بوته فراموشی
ـ کسب جایزه پرمیودومیلا درسال۲۰۰۰
ـ برنده جایزه وپرمیوم امپریال ۲۰۱۱
او همچنین در طی دهه گذشته، موفق به دریافت درجات دکترای افتخاری و چندین بورس از موسسات معتبر آکادمیک شده است . اخذ لقب
در سال۲۰۰۳ نیز از آن جمله است. CBE) Commander of the Most Excellent Order of the British Empire(

کاپور یکی از شاخص ترین هنرمدان معاصر انگلیس است و در کنار کسانی چون دمین هرست و تریسی ِامین از پیشگامان هنر معاصر بریتانیا محسوب می شود. آثار وی علاوه بر نمایش در موزه ها و گالریهای مطرح جهان، در بسیاری از مجموعه‌‌های معتبر خصوصی و عمومی نگهداری می شوند.

کاخ ورسای و نمایش هنر معاصر در آن:
هشتمین سال نمایش آثار هنرمندان معاصر در ورسای، از ژوییه تا نوامبر ۲۰۱۵ به نمایش آثار حجمی مختص فضا Site Specific از آنیش کاپور اختصاص یافت.آثاری که تعدادی از آنها به تازگی و برای نمایش در همین فضا ساخته شده اند. کاپور برخلاف هنرمندان پیشین این مجموعه، به نمایش تنها۶ اثردر فضای بیرونی باغها بسنده کرد:۴کار بر روی مسیر پرسپکتیو اصلی باغ، یکی در درختستان و آخری در سالن سلطنتی تنیس ژودوپوم Jeu de paume که برای نخستین بار به نمایش هنر معاصر اختصاص یافته بود.
این رویداد،هشتمین نمایش از مجموعه نمایش آثار هنرمندان معاصر در ورسای است که از سال ۲۰۰۸ تا کنون به منظور ایجاد تجربه ای نوین برای برقراری دیالوگهای تاریخی هرساله برگزار می شود ۱. این مجموعه نمایشها با دغدغه و نیت برانگیختن سوالاتی اساسی درباره هنر معاصر، جایگاه آن و امکان ایجاد تعامل و گفتگو بین هنر کلاسیک با هنر معاصر شکل گرفته اند. چنانکه مواجهه با آثار کاپور در فضای ورسای هم، برای بسیاری شوک آور و نامفهوم و برای عده ای دیگر، زنده، امروزی، جاری در فضا و هیجان برانگیز است. کاپور با اعتقاد به نگاه تاریخی از ورای چشمان معاصر، مخاطب را به تجربه افقها و پرسپکتیوهای نوینی از ورسای دعوت می کند.
کاترین پگارد که پیشتر خبرنگار سیاسی و مشاور نیکلا سرکُزی بوده و اکنون ریاست ورسای را عهده دار است، گزینش هنرمندان برای ورسای را امری دشوار میداند چراکه ورسای یک موزه ، گالری یا هر فضایی برای صرفا” نمایش آثار هنری نیست. نام ورسای ناخودآگاه تداعیگر دوره و قرنی خاص است و وظیفه امروز ما اینست که آنرا همچنان زنده نگه داریم. در این راستا اکثر مراکز تاریخی، برای حفظ و بقای خود،چاره ای از طریق ارتباط با هنر معاصر اندیشیده اند. اما واقعیت اینست که این فضاها فراموش نمیشوند بلکه هنر پویا و زنده امروزی آنها را در بسترهای متفاوتی نمایش میدهد که همواره عطش دوباره دیده شدنشان را زنده نگه دارند.کسانیکه بارها و بارها ورسای را دیده اند، باز هربار و با هر نمایش جدید برای مواجهه و کشف نوین آن بازمی آیند. ورسای در دوران خودش فضای خلق و نوآوری بوده است،خصوصیتی که باید همواره آنرا زنده نگه داشت که تا کنون نیز نمایشها هنرمندان معاصر چنین کرده اند. آفرینش هنری درآن قرنGrand siécle چنان قوی بوده که هنوز هم اجازه نگاهها و برداشتهای متعدد را میدهد.جالب اینست که چطورتمام هنرمندانی که در ورسای کار کرده اند، هریک به سبک و سیاق خود از اسرار این فضای ایده آل و بی عیب و نقص رمزگشایی کرده اند.انتخاب کاپور هم مانند هنرمندان پیشین به دلایل متعددی اعم از نگاه ریزبین و نکته سنج او به تاریخ تا حساسیتهای اجراییش در فضا صورت گرفته است.

شاتو ورسای*-کاخ پادشاهی لویی۱۴ ۱م معروف به خورشید شاه در حومه پاریس و سکونتگاه یک سده و سه دوره پادشاهی حاکمان تا زمان انقلاب فرانسه است که طبیعتا” بر حسب تغییر حکومت و سلایق حاکم در هر دوره دستخوش تغییر و تحوّلاتی می شد. ورسای دارای بزرگترین مجموعه باغ‌ها و فضای سبزی است که تا کنون در جهان ساخته شده‌است. در میان این باغ‌ها؛ آبراه‌ها، حوض‌ها، فواره‌ها و مجسمه‌های زیبایی قرار گرفته اند. تمامی این فضاها بر دو سوی کانال محوری ورسای قرار گرفته‌اند. در چهار سوی این کانال نیز فواره‌ها و استخرهای عظیمی چون آپولون و استخر لاتونا قرار دارند.طراحی جادویی این فضای سبز ،دورنمای بسیار وسیع و بی انتهایی را به ذهن می‌آورد. باغ‌ها در قسمت جنوبی کاخ قرار گرفته‌اند که دورنمای فوق العاده‌ای از ایوان کاخ سلطنتی دارند. لویی ۱۴ که خود را شاه خورشید می نامید، مدتها از ورای پنجره های جنوبی همین کاخ به تماشای طلوع و غروب خورشید می پرداخت. برای او شکوه باغهایش چیزی کم از خود سازه کاخ نداشت.طراحی تمام این قسمت‌ها توسط آندره لونترAndré Le Nôtre صورت گرفته‌است که با طنزی تاریخی متولد ۱۲ مارس۱۶۱۳ -همچون کاپور۱۲مارس ۱۹۵۴- است وحالا کاپور میخواهد نظم سازمان یافته توسط همزادش در طراحی دقیق و کمال آرمانی غیر قابل لمس و اثرگذاریش را با دستکاری و مداخله ای بشری به آشوب بکشاند.او می خواهد از ورای این ظاهر زیبا، بخشهای زیرین و درون عمق زمین را هم ببینیم که در آن واحد هم جذاب و هم وحشی و درنده اند. به این طریق سوالی فلسفی طرح میشود که وجه خاموش و تیره درون هر کدام ازخود ما چیست. او می گوید: “من این باغ متقارن و منظم را می شکافم تا درون آن را ببینم .” و به این ترتیب است که طراحی کامل هندسی و بی نقص لونتر با شیبهایی حساب شده که در یک پایین رفتگی باهم تلاقی مکینند (محل نمایش اثر کنج کثیف) در تضاد با فرمهای ارگانیک کاپور قرار میگیرند که آنها هم همه در خطّ پرسپکتیو کانال بزرگ قرار دارند و پرسپکتیوهای متعدد و منظم باغ را جابجا میکنند.همچنین این آثار، دیالوگی زیبایی‌شناسانه با کاخ و باغ‌ها برقرار می‌کنند: بازی با طبیعت مهارشده، ایجاد ارتباط بین گل و سبزه های آرام با سرکشی حیوانات افسانه ای باغ که از چشم مخاطب پنهانند و ….
گرچه انتظار میرفت رویکرد این هنرمند مدعو هم درراستای تمجید و تاسّی به ظرافت و شکوه تالارهای آیینه در قصر باشد؛ اما کاپور با زبان تند و پر مطایبه اش در سرزمین گُل هاLes Gaules دست به ریسک بزرگی زده است. به زعم او، باغها و کاخ مملوّ از تزئینات غلو شده اند و دیگر نیازی به افزودن چیزی به آنها نیست بلکه باید تاحد امکان از تجمل غرورآمیز و اغراق ی آن کاست. یعنی بجای تمجید و ستایش شکوهش باید آنرا عریان و بی بزک، مورد مداقه و تفحّص قرار داد. بدین ترتیب او قدرت استبدادی نظام آریستوکراتیک aristocratique، فضاهای بیرونی outdoor و تفرجگاههای فرانسوی را نفی میکند. -این خصیصه اشرافی فرانسوی بالاخص در نقاشیهای دوران روکوکو به وضوح مشهود است. به یاد آوریم آثار واتّو و فراگونارد را از این تفریحات اشرافی در باغات.-
در شریانهای تمام آثار کاپور در ورسای، خونی انقلابی جاریست؛ همان خونی که شکارگاه و مسند پادشاهی ورسای را به دام انداخت و ازبین برد. کاپور بدون بازسازی عینی انقلاب فرانسه، ردّ آن را در جای جای کاخ به مخاطب هوشمند یادآوری میکند. *بره پاورقی(آویویوی)
کاپور نیازی به تزیین بیشتر باغ ندید چراکه میخواست از اسرار طبیعت که طراحی کمالگرای لونوتر برآنها سرپوش گذاشته بود و مهارشان کرده بود، پرده بردارد و کیفیات اسطوره ای و تاریخی طبیعت اطراف را عیان سازد و درآن برگ تاریخ خود را رقم زند. او با این هدف آشفتگی وهرج و مرج را از دل طبیعت ِبشدّت بزک شده و تحت کنترل ورسای بیرون میکشد و در تقابل با نظم کنونی می نشاند تا تعادل ظاهری موجود را برهم زند و آنرا نااستوار و متحرک جلوه دهد: از حفره‌های قرمز خونین کنده شده در دل چمن‌های سبز و تپه های سنگِ اطرافش، تا باقیمانده‌های موم قرمزی که باخشونت تمام توسط یک توپ به زمین تنیس سلطنتی شلیک شده‌اند و تا گردابی که با غرّش میچرخد و تصویر،صدا و لرزشش مخاطب را معذّب میکند؛همه و همه صحنه ای تئاتری از ویرانه های مانده برجای را نمایشگرند. آثار ارائه شده، با بافت کلاسیک و منظم این مکان تاریخی نامتجانس به نظر می رسند.برای کاپور نوعی از روایتگری هم در گزینش و چینش کارها وجود دارد،چنانکه آینه های ابتدای باغ مدخل و معرفی هستندبر آنچه جلوتر خواهیم دید.اما این روایت، مطلقا”خطّی نیست بلکه روایتی آزاد و شآعرانه از فرم و فضاست. آثار کاپور در تقابل با یکی از زیباترین و اشرافی ترین فضاهای فرانسه و تاریخ خونینش قرار دارد و به این ترتیب بیننده را به نقض نگرشهای ظاهری مرسوم می رساند .
با توجه به جشن سیصد سالگی مرگ لویی چهاردهم، کاپوردر ورسای جنبه‌ای سیاسی‌تر از قدرت را به نمایش گذاشته وتمام وجوه گذشته فضا را به چالش کشانده است. چه نبوغ لونوتر در نظم بخشی به فضا را و چه رخدادها و دوران پرالتهابی راکه درآنجا اتفاق افتاده اند. اوهمانقدر که ملهم از نظم و تقارن باغ ، برکه ها و چشمه های متعدد و آبهای کانالیزه شده در طبیعت باغ است، به همان اندازه هم ملهم از جریانات و تحولات انقلابی اجتماعی آن دوران می باشد. بدین ترتیباین مجموعه تمام وجوه دراماتیک تاریخی ورسای را بازتاب میدهد: چه در انعکاس وقایع سیاسی اجتماعی اش و چه درگفتگو با لونوتر.
کاپور چشم انداز آرام و تحت کنترل باغ را به تزلزل و بی ثباتی میکشاند: “گرداب ” / لابیرنتی که درونش بازتابی از حفره های بدن آدمیست / ویرانه هایی بر فرش سبز باغ ( به سبک نمایش ویرانه های رمانتیک) / آیینه هایی که باوجود قرارگیریشان درست در مرکز ورسای، بازتاب ظاهری آن را به چالش میکشند و با اعوجاج نمایش میدهند و… . موضوع این نمایش ، وارونه سازی و سروته کردن همه چیز است.بیجهت نیست که کاپور اولین هنرمندیست که موفق شد درهای ژودوپوم- که خود اثری هنریست- را بروی هنرش بگشاید. ورسای بهانه و زمینه ایست برای او تا تاریخ در اختفا را به چالش کشاند. کاپور شخصا”به اتفاقات انقلاب فرانسه و نقاشیهای هوبرت روبرت *از ویرانه ها علاقه بسیار دارد، عناصری که با ویرانی، نابودی و بی ثباتی مرتبطند.
او در اینجا هم چون گذشته با دعوتگری، شوخی، تاکید،ارجاع و ارتباط و آیینه سازی مخاطب را به تعامل و مشارکت در اثر و فضای قرارگیریش دعوت میکند.اما طبیعتا”در مکانی چون ورسای نتیجه این فراخوان عجیبتر و نامتعارفتر از همیشه است.وچنین است که این آثار در سیستم پیچیده ای از ارتباطات و ارجاعات متقابل بین انسان، تاریخ، طبیعت ، سازه های معماری، آسمان و آب قرار میگیرند و منجر به درک مخاطب از تضادها و تقابلهای جاری در هنر کاپور میشوند: آسمان و زمین/ مرئی و نامرئی/ بیرون و درون/ نور و سایه و… . جهانی که درک آن به مدد تجربه و تخیل مقدورست. یگانگی و اهمیت این مجموعه در آنست که ما را به داخل تاریخی پنهان شده درون مرزهای ورسای می‌کشاند و مفاهیم خیالی و فلسفی هنرمند در کنار تجسم واقعی آنچه روزگاری در آنجا رخ داده کنار هم می نشینند. نگاه او در ورسای، تجدید حیات باغ و مرور وقایع قرون متمادی از خلال ۶ اثرش است که با استفاده از قدرت تخیل ، بازسازی وقایع ، سِحر ویرانه ها، انرژی جریان آب، قدرت نمادین خورشید، اسرار بیشه ها، بازی باطبیعت و دستسازه های بشری برای مهار و رامسازی موجودات اساطیری، بازتاب آیینه ها و نهایتا” استیلای آزادی تحقق می یابد.
کاپور میگوید از ابتدا این خود کاخ نبود که نظرم را جلب کرد بلکه باغهای هندسی بیرونش که بر اساس نظم حرکت شرقی غربی خورشید برای لویی ۱۴ساخته شده بودند، ایده های ذهنیم را تقویت کرد. میدانستم که لویی هم از پنجره های باغ به طلوع و غروب خورشید چشم میدوخته . ساعتها و اسباب موجود در کاخ هم نشانگر اهمیت سنجش زمان و تاریخ و تقویم برای او است. در نهایت نمایش تمامی آثار هم بر روی همان محور هاست، گرچه که متراژ وسیع ۸۰۰۰هکتاری فضا، دشواریهای بسیاری ایجاد کرد من جمله اینکه با ساخت آثار عضیم الجثه بتوان به ایجاد شوک مقیاسی نایل شد.
او پیش از این هم اثری به نام لویاتان را به بهانه مانیومنتای ۲۰۱۱ در سالن مرکزی گراند پاله پاریس نمایش داده بود: یک حجم ماموتی شکل مهیب با پوسته قرمز تیره و فرمی اروتیک. این سازه عظیم بادکنکی از جنس پی وی سی با ۱۲ تن وزن ، ارتفاع حداکثر۳۵متر و حجم ۷۲۰۰۰متر مکعب ؛متشکل از سه بالون ِاز درون به هم متصل بود که هم میتوانست ازبیرون دیده شود و هم مخاطب میتوانست وارد آن شود: تجربه ای فیزیکی و شوکی بصری برای مخاطبان.
ورسای اما، تجربه و چالشی کاملا” متفاوت است؛چه به لحاظ مقیاس و چه بار تاریخی فرهنگی سیاسی حاضر در آن وچه حتا حضورهمیشگی نورطبیعی روز در فضایش، ارجاعات سنگینی که باید از دلِ اعصار بیرون کشیده شوند.

شاخصه های کاری
آنیش کاپور از دهه ۸۰ تابحال با خلق آثار متنوع از اشکال و رنگهای مدام درحال تغییر و تحولش همواره درحال غافلگیر کردن مخاطبان است.*
این مجسمه ساز، مهندس، روشنفکر، فیلسوف و شاعر در بیش از سه دهه فعالیتش با مواد کاملاً متفاوتی از ماسه، سنگ، بتون، آهن و فولاد کار کرده و رنگ همواره به عنوان یک عنصر نمادین، ضرورت وجود خود را در کار او حفظ کرده است.
آنیش هم مانند اکثر هنرمندان دهه ۸۰ ملهم از آثار حجمی مدرنیستهای بریتانیا همچون بارباراهپورت، هنری مور و نیکلاس پوپ است که به اشکال مختلف دغدغه طبیعت، منظره، زمین و بالاخص سنگ را در آثارشان بازتاب میدهند. اما این دغدغه در آثار کاپور شدت بیشتری یافته چراکه با ریشه های تاریخی و تفکری سنن زادگاهش شبه جزیره هند هم سنخیت دارد.
در اوائل دهه۸۰ و در کارهای نخستینش مجسمه هایی نامانا و فانی از انباشت پودر رنگهای بسیار تند قرمز و زردهای شفاف برروی زمین میساخت که بی دوامیشان کاملا” برگرفته از تفکرات میرایی و گذار و استحاله در ذن و بودیسم بود، سازه های کوچکی چون معابد شرق دور. این اشکال پررمز و راز اتفاقی، یادآور فرمهای گیاهی و کانی نیز بود. از همینجا او نام خود را بعنوان هنرمندی شاخص در ترکیب میراث مینیمالیسم با فرمهای ارگانیک طبیعت تثبیت کرد. این رنگهای شفاف و تند بعدتر در حفره های مرموز کنده شده اش در دل سنگها هم حضور داشتند. او با ساخت مجسمه‌‌هایی توخالی سعی در تجربه فضای درونی اجسام نمود،ساخت اشیائی که جسمیت ندارند. احجامی کاملاً صیقل خورده که نور را جذب یا منکسر می‌‌کنند. تورفتگی‌‌های قیفی شکل در سنگ‌‌ها، دیوارها یا حتی کف زمین که به حدود متعارف فضا نفوذ کرده و به قلمروهایی پیش‌‌بینی نشده می‌‌روند و همچنان تضادهای بصری شدیدی را آشکار می‌‌کند. او سنگ‌‌های خود را ماده‌‌ای می‌‌داند که زمان به آنها غنا بخشیده و تاریخ آن در روند ساخت مجسمه آشکار می شود.
هُمی بابا* معتقد است خلاء اطراف این اشیا و نیز عمق غیرقابل تجسم آن‌ها بسیار چشم آزار و اضطراب دهنده هستند. این خمیدگیهای محدب و مقعر قیفی شکل باعث تشدید حس عدم ثبات مجسمه میشود چنانکه گویی از درون درحال فروریختن برخود باشند.انگار جسم مداما”از داخل بسمت یک بیرونِ متحرک مکیده و بلعیده میشود. و آنرا«ناپدید شدن ناگهانی سطح در حفره‌‌ای عمیق و تاریک که زمین را درست زیر پای ما می‌‌شکافد» می نامد. سپری کردن”زمان” در مقابل این فرمهای یاغی و درتعارض با فضا،تعلیقی ترسناک در درک و دریافت مخاطب ایجاد میکند. او با برهم زدن پیوند سطح و جسم درحجمهایش، آنها را در رابطه‌‌ای تعارض‌‌آمیز قرار می‌‌دهد. و به دلیل همین پیچیدگیهای عملی،اجرای آثارش متکی بر پیشرفته ترین برنامه‌‌های کامپیوتری ای است که توانایی محاسبه تمامی الگوریتم‌‌های متفاوت و تأثیرات متقابل آن‌هارا داشته باشد. همین تعامل با روزآمدترین تکنولوژی ها و ارتباطات کاپور را هنرمندی به معنای دقیق کلمه معاصر کرده استHi-Tech

که تجربیات دور از تصور و تحققی چون پشت و رو کردن فضا، تا کردن آن در درون خودش و گود کردن آنرا تجسم بخشیده است. این اقدامات جسورانه و نگرش خلاق همانند چیزیست که در مباحث اختر فیزیک جدید در ارتباط با فاصله‌‌های دور از دسترس و زمان، مکان‌‌هایی فراتر از حد تصور کهن در هستی و ایده روبه‌‌رو کردن دنیای معمولی سه بعدی ما با فرضیه فضاهای خورجین شکل در تئوری ریسمان استفان هاوکینگ، مطرح شده و شباهت چشمگیری با قیف‌‌های فضایی کاپور دارد. هستی شناسی حضور این حفره ها، سوراخها، گودالها void مونث که درعین حال خالیند و هیچ چیز نیستند؛ این برداشت را به ذهن متبادر می کند که گویی در فرآیندی کشسانی درون و بیرون در حال تبدیل شدن به یکدیگر هستند.

مشخصه بارز دوره های بعدی، استفاده او از آینه ها و عدسی های ترکیبی مناظر درحال اعوجاج و گریختن هستند، نمایش جهانی ناثابت و درحال تغییر و واژگون سازی فضای اطراف . چنانکه هومی بابا آنها را اشکال گریزان می نامد. کاپور پیشتر هم با بهره گیری از اشکال ارگانیک و فرمهای منحنی، جذابیت های بصری آزاردهنده تحدب و تقعر را تجربه کرده بود.او می گوید”مجسسمه های من درباره فرم نیستند بلکه همیشه خواسته ام مجسمه هایی درباره عقاید، هیجانات و تجربیات بسازم.” (همانطور که با حفاری شرایط تاریخی و احیاء وضعیتهای متعدد و متناقضی ، بر بوم وسیعی چون ورسای هم موفق به خلقشان شد.)

نمایش خلاء، تاکید بر موارد متضاد، تجربه مواد جدید و پذیرفتن ریسک نتایج شوکاور؛ مشخصه های عمده آثار اویند.تضادهایی چون ماده/معنا، زبر و ناهموار/صیقلی، پر/خالی، چگال و توده وار/خلاء و… . و یا حتا درگیر شدن با تضادهای ژرف ماورای طبیعی (حضور و غیبت، بود و نبود، ممکن و غیرممکن، ملموس و ناملموس ، وزن و بی‌‌وزنی، سطح و فضا). شیفتگی کاپور به تاریکی و روشنی (معادل Chiaroscuroهای غلیظ رامبراند در نقاشی) در آثار او آشکار است. کیفیت نیمه شفاف رِزین، ماهیت جذاب رطوبت رنگدانه‌‌ها، درخشش تابناک مرمر سفید، بازتاب‌‌های سیال و انعطاف‌‌پذیر استیل و آب در آثار مختلفش بیانگر همین شیفتگی ست. در هر دوره و هر تجربه، کاپور به واسطه‌‌ی تأثیرات فرم و نور جویای ایجاد تجاربی متعالی به مدد زبانهای بصری جدید است که حالتهای روان‌‌شناختی و فیزیکی اولیه و بنیادین را مورد ملاحظه قرار می‌‌دهد. هرآن چیز که به بدن مربوط شود توجه او را جلب میکند.از اینروست که خوانش تداعی هایی از اعضای بدن و یا نشانه هایی از جنسیت هم در آثارش اجتناب ناپذیرند.اوهمچنین به بررسی واکنشها و رفتارهای بیولوژیک انسان همچون دیدن و شنیدن دربرابر پدیده های گوناگون می پردازد: اهمیت دادن به جنبه های نهان اشیاء حتا در وجه منفی فرمشان، مخاطب را به دخول درون این احجام و سازه های معمارانه دعوت میکند (چه عملا”با گام نهادن در آن و چه از طریق بازی با مخاطب در فضا) تا تجربه درونیت و فضای مخفی از عیانِ بیرون را نمایش دهد. مجسمه های کاپور، چشم اندازهایی landscapes از بدن هستند بی آنکه حتا فیگوراتیو باشند.
“فضا” برای او همواره از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده و با آن نه فقط در حیطه محدودیتهایش بلکه با درنظر داشتن هرآنچه با فضا مرتبط است و همچون ایده ای شاعرانه برخورد کرده است: امور مرئی و نامرئی در آن، همه آن معانی ای که در طول تاریخ در یک فضا تلمبار شده و هویت امروزینش را شکل میدهند. ظاهر آشفته و بهم ریخته آثارش هم اشاره به همین دغدغه دارد.او معتقد است:” پوسته و رویه هرحجم، معرّف آنست؛ همانطور که وزن و جرم آنرا نیز نمایش میدهد.اما مقیاس،مقوله پیچیده تریست؛چراکه فراتر از صرفا”اندازه عمل می کند و بهنوعی سنجش و قیاس فضایی در خود شیء و همچنان در تعامل فضایی با اطراف آن است.” او بر تفاوت پوسته skin و مقیاس scale در آثارش تاکید بسیار دارد و اینکه مقیاس الزاما”فقط به معنای اندازه نیست، بلکه مفهوم پیچیده ایست که به رابطه سایز واندازه با معنا و نیز فضا برمیگردد.
برای کاپورهیچ اثر هنری در هر کمال فرمالی هم که باشد کامل محسوب نمی شود مگر در چشم مخاِطبش . هیچ شیءای به تنهایی وجود مستقل و تمام شده ندارد تا زمانیکه رابطه اش با مخاطب شکل بگیرد. به همین دلیل صمیمیت و دعوتگری هر حجم بسیار مهم است،اینکه بتواند مخاطب را از هر طریقی (ایجاد رعب ، سحر و افسون، تداعی معانی، شوخ طبعی و شیطنت بصری و…)درگیرخود کند.برای او هراثر کنش دوگانه ای دارد که در آن واحد و توامان هم جاذب و هم دافع عمل میکند ( این اندیشه را شاید بتوان برگرفته از نگاه دوالیستی ادیان هند دانست).
“و مگر این همان چیزی نیست که ما درسرتاسر زندگی باآن مواجهیم؟ چیزهایی که از دست میدهیم تا به چیزهایی دگر برسیم، بهایی که همواره زندگی از ما مطالبه میکند. من به روایتگری صرف اثر هنری معتقد نیستم. معنا در جسمیت خود اثر وجود ندارد، بلکه بار معانی به آن منتقل میشوند.”
حضورِگونه ای از امر والاsublime- که یادآور تجلیات سابلایم روتکویی بود-از همان آثار اولیه اش وجه بارز هنر او شد.با این تفاوت که امر والای کاپور مصادیقی هم دارد وصرفا”اطلاقی گنگ و مبهم، بی اشاره به هیچ مکان و فضایی نیست.مصادیقی چون ترس،مرگ،عشق، جنسیت و… که در ورسای هم به وضوح در گرداب، مکعب قرمز و کنج کثیف مشهودند.
کاپور قطعا” یکی از استثنائات هنر معاصر است چراکه آثارش تعلیقی بین بالا ascension (سر-اندیشه) و پایین descension ( شکم-غرایز) / مرتبه والا sublime و مستهجن obscene میسازند. آثاری مثل یک خلیج دوسویه که سویِ بودلری اش به سمت حفره تاریک آمال و خواسته هایمان است و سوی دیگر امید به رهایی از آن و استعلای روحی روانی.

کاپور همچنان در دوران پرثمر فعالیتش ممنوعیتهای بسیاری در جهان هنر را به چالش کشیده است. مثلا” با دعوتگریش از مخاطب به تعامل با اثر هنری و نیز خارج کردن کار از فضاهای متعارف نمایش، ممنوعیتهای نهاد موزه و گالری را مطرح کرد. اگرچه همانطور که در طول تاریخ شاهد آن بوده ایم همواره این نهادها باتغییر چهارچوبها و انعطافی درزمانی، هنرمندان یاغی و معاند را نیز به سمت خود بازکشانده اند.

پس از ذکر مقدمه ای برای آشنایی با آنیش کاپور و آثارش و همچنین مجموعه “نمایش هنر معاصر در ورسای”، ادامه این مطلب در شماره بعد به معرفی و بررسی تک تک آثار ارائه شده در ورسای خواهد پرداخت.

آثار ارائه شده در ورسای

C-curve / Sky Mirror منحنی سی / آینه آسمان
این دو اثر آینه ای محدّب که در بدو ورود به باغ قرار دارند، به سان معارفه ای هستند برای مخاطب از آنچه پیش روی او خواهد بود. اما از همان ابتدا این معرفی به شکل انعکاسی وارونه صورت می گیرد که پرسپکتیو نوینی از کاخ، باغ، مجسمه ها، مخاطب و … را نمایش میدهد.
آینه آسمان سطح دایره ای شکل از فولاد صیقل یافته و شفافی است که مثل یک دیش ماهواره ای رو به آسمان نصب شده و گویی بخشی از آسمان و ابرها را قابی مدوّر گرفته و امتداد یکدست آن را با شکل ذره بینانه اش شکسته تا با ساختارشکنی از بیکران آسمان، دایره ای چون خورشید اما از جنس ابر را برآن بیفزاید و با تمام تداعی های خورشید در ورسای به گفتگو نشیند. بازهم دایره ای مکنده که همچون خوناشام در کمال آرامش و زیبایی فاخرش، تصاویر منعکس شده را در خود می بلعد. گویی بدیلی آسمانی باشد بر دایره فروکشنده آب در اثر سقوط.
کمی جلوتر، منحنی سی ، دیوارآینه ای منحنی شکلیست که مواجه شدن با آن ، بازتاب نامتعارفی از خود، همه باغ با طبیعت و مجسمه هایش و آسمان بالای سرمان روبرو را ارائه میدهد . تصویری خمیده که بسته به زمان روز ، تغییر فصل، هوا و نور عوض می‌شود و تمام انعکاسات دفرمه شده فضا را با بازتاب -گاهی حتا غیر فیگوراتیو- مخاطب در خود ادغام میکند و در نهایت تصویر غایی، شکلی اعوجاج یافته ، کشسانی و درهم تنیده از همه چیز است بی آنکه هیچ بخشی در آن مشخص ویا ماسکه شود. تصویری غریب از محیط اطراف که با آنچه چشم بطور طبیعی می بیندمتفاوتست و حضور مخاطب همواره برای تکمیل آن لازم است .از اینرو جای تامّل و بازی فراوان برای بازدیدکنندگان عموما”درحال سلفی گرفتن اطرافش دارد.
گرچه آیینه ها همواره چپ و راست را معکوس نشان میدهند اما سرو ته نشان دادن سوژه دیگر تمامی تلقی ما از امر مشهود را دگرگون می کند. .در اینجا تمام نظم و فخر ورسای علاوه بر چپ و راست flip شدن، به مدد آینه محدّب دوبله ، واژگون هم شده. این تنزّل نمایش آسمان بالای سر به زیر پا، باز همان زبان طعنه آمیز در وارونگی سلسه مراتب hierarchy و امر والا را یادآورست. این بازی حتا درایجاد تزلزل و نمایش تمسخرآمیز اصول استواری و عظمت معماری باروک کاخ ورسای چون شاخص و الگوی کلاسیک یک فضای آرمانی از تجمع قواعد سازمان یافته نیز به چشم میخورد. در این فرآیند جسورانه واژگونی بصری ( بخوانیم قدرت ) و جابجایی آسمان و زمین، جایگاه مخاطب هم نسبت به این کاخ باشکوه تغییر می‌ کند.با این چرخش ساده کاپور مخاطب را در بافتار نوینی از رابطه اش با باغی که حضور خود را به او تحمیل میکند قرار میدهد و مباحثی چون وارونه سازی قدرت( فوکو) و ساختارشکنی( دیکانستاکشن دریدا) را هم یادآور است که مجال پرداختن به این مباحث فلسفی در این مقال نیست. اما در بستر ارجاع تاریخ هنرانه اش این آثار بشدّت ارجاعگر به “پایه ای برای جهان” * پیرو مانتزونی هستند که مفهوم اطلاق اثر هنری و حتا نمایش کلاسیک مجسمه های همواره بر یک پایه را به چالش میکشید. مانتزونی با نصب یک مکعب ساده بروی زمین – یا به تعبیر خودش زمین بر روی یک پایه – و وارونه نویسی حروف برآن، به طعنه کل زمین را خلق هنری خود نامید. بعدتر مونا حاتوم هم مکعبی دقیقا”با همین عنوان آفرید که درآن مفاهیم متضاد را بیانگر بود.
این آیینه ها که بازهم عامدانه در جهت محور خورشید قرار گرفته اند، با دعوت و بازنمایش خورشید- نشان لویی – ارجاع تاریخی اثر را هم تکمیل می کنند و از سوی دیگر مصداق کیفیت آیینگی در معماری باغها و حوض های آب را هم یادآورند.حضور آینه در باغ در راستای تزئینات آینه ای و تالار آینه داخل کاخ ، شکل دیگری از کارکرد آنرا نشان میدهد.
همچون دیگر آثار کاپور،در اینجا هم رعایت اصول مهندسی و علمی بسیار دقیق و پیچیده از مشخصه های بارز است.علاوه بر جنس انحناهاو قرارگیری منبع نور، مخاطب هم بسته به فاصله اش از آینه ها، تجربیات تصویری کاملا” متفاوتی از بازتاب پیکرش خواهد داشت.به زبانی علمی تر واقع شدن در پشت یا جلوی فوکال پوینت focal point باعث دفرماسیون و اعوجاجات کشیده یا منحنی میشود و یا اینکه کل تصویر سروته نمایش داده میشود. و این تجربه نامانوس کاملا” در تضاد با قوانین فیزیک بصری و وقایع زندگی روزمره است که هرچه به جسمی نزدیکتر شویم بزرگتر میشود و بالعکس: چیزیکه می بینیم با آنچه فکر میکنیم میبینیم و با آنچه در واقعیت جسم است متفاوت است .این وارونگی و اعوجاج فراتر از بازتاب بصریشان ، پوزخندو تمسخریست به آنچه بدان خوکرده ایم.کاپور در این راه از ضعف فیزیک چشم و تاکید بر خطای باصره بهره بسیار برده است تا عدم قطعیت uncertainity در برداشتها و بازنموده ها را بیانگر باشد.

کنج کثیف Dirty Corner
یک تونل عظیم ۶۰ متری از فولادی نگاه آزاد و روان مخاطب به مناظر شیبدار و چند طبقه ای ورسای را مسدود کرده است : لوله ای دهن گشاد مثل ساز french horn که در انتها به حفره ای با ارتفاع ۱۰ متر منجر میشود و از طرف دهانه بازش رو به کاخ قرار گرفت است.غاری در دل روشنایی و دقیقا”در مسیر حرکت خورشید که به بازدیدکنندگان اجازه میدهد با ورود به فضای تاریکش تجربه ای نوین از نگاه به باغها و کاخ بدست آورند. فرمی ابهام برانگیز که از سویی مثل یک گوش مکنده، درونکش و بسیار زنانه است و از جهتی دیگر استوانه ای طویل مردانه وPhalic
را نمایش می دهد.( بار دیگرنمایش توامان نشانه های هردو جنسیت در یک حجم ، تداعیگر دوآلیتی duality ادیان هندیست.)
مدخلی مخوف مثل بدنی که رو به سازه کاخ با پاهایی ازهم گشاده خوابیده و جنسیت مشخصی هم ندارد و از طرف دیگر هم استوانه ای دراز است؛ ترکیب واژن/غضیبِ زنانه-مردانه ای تولید کرده است. این دهانه منحنی نه چندان واضح و آشکار می تواند تداعی های جنسی-جنسیتی ای را به ذهن متبادر سازد که البته قطعیتی بر هیچکدامشان نیست، مگر زمانیکه خود هنرمند آنرا با “واژن ملکه که قدرت را در دست گرفته” قیاس میکند و سیلی از انتقادات تند و اقدامات خرابکارانه علیه اثر را به دنبال می آورد. ( عکس العملی که برای نمایش آثار معاصر در جایی چون ورسای چندان هم دور از ذهن نیست و باوجود محافظتهای بسیار ارتکاب چنین اقداماتی حتا برای آثار کهنترهم محتمل است: پیشتر هم در ژانویه۲۰۱۵ دوپایه مجسمه مرمری قرن ۱۷باغ که برای محافظت از سرما،در حفاظ پوشیده شده بودند،طی اقدامی خرابکارانه مورد حمله واقع شده بودند).
کاپور در توضیح قرارگیری این اثر روی فرش سبز ورسای میگوید:” این برای من هیجان برانگیزترین کار مجموعه است، چراکه در آن زبان متفاوتی را تجربه کرده ام.نظام منطقی و عقلانی لونوتر بی حضور هیچ شور و هیجانی از پذیرش امر رمانتیک سرباز میزند و درعوض هرآنچه به ما میدهدمنطق بی عیب و نقص هندسیست،نگاهی کمالگرایانه به فرم و وقار تحت سیطره طبیعت. البته طبیعتی که تمام تشنجاتش زیر پرسپکتیو حساب شده خطوط مخفی شده باشد. من اما پوست این فرش سبز را کندم ومثل یک بدن مثله شده همه اعضا و جوارح متلاشی اش را به نمایش گذاشتم و حتا با نامش هم بازی کردم.
I removed its green order and turn it into a Dirty Corner!
چرا که در طبیعت هم مثل بدن انسان کمال و بی نقصی مطلق وجود ندارد، طبیعت وحشی و ویرانگر است. در لایه های زیرین این بزک، تاریکی، ترس،خطر و پیچیدگیهای بسیار نهان است. من میخواستم تقابل جاودانگی و زوال را مطرح کنم که برای ضعف و نقایص پیکر بشر هم مصداق دارند ، بشری که زمان بر او میگذرد، سالخورده میشود، سیستم عملکرد اعضایش بهم میریزد و نهایتا” از بین میرود با هر جنسیتی هم که باشد،طبیعت بشر محکوم به زوال است. “مادر طبیعت”*آن اصل حرکت بخش هستیست که انسان را به زمین – ریشه و ماوایش- متصل می کند. دراینجا هم گویی با یک حفاری باستان شناسانه مواجهیم که مارا به سرمنشا وصل میکند و خروارها مساله و تناقض را عیان میسازد. سخن از انسان در معنای عام آن و فراتر از محدودیتهای جنسیتی اوست. اما شما اگر میخواهید از بین اینهمه دغدغه و سوال فقط واژن بودن آن را ببینید ، تصمیم گیریش با خودتان است! برای من جای بحث بیشتر ندارد. ”
( اشاره کاپور به اینکه پیشتر در مصاحبه اش دلالتهای جنسی کار را به سمبلی از واژن ملکه که با پاهای از هم گشوده نشسته، خود را در معرض دید عموم قرار داده و قدرت را در دست گرفته ارجاع داده بود.او بعدتر رسانه های فرانسوی را متهم به عدم انعکاس دقیق جمله اش کرد و متذکر شد این فقط یکی از قرائتهای ممکن است و خوانش اثر همچنان باز است). با این وجود شهردار ورسای کار را همچون تجاوزی علنی برروی فرش سبز ورسای خواند، تجاوزی به ورسای، مردم ، هنر، کشور و تاریخ فرانسه و حتا توریستهای خارجی که برای دیدن فضای کلاسیک ورسای به آنجا می آیند.
او در دفاع از مخالفان،مواجهه با این اثر و در این مکان را از این جهت برای مخاطب شوک آور دانست که روال متعارف تجربه فضای مفرّح باغ و پشتوانه لذت بخش روایات تاریخی آنرا مختل می کند.
به یاد بیاوریم روایات عشقی و جنسی بسیاری را که از شخص لویی۱۴ همواره بر سر زبانها بوده است و همیشه مساله ساز و مباحثه برانگیز بوده است. و اینکه حالا با بحث و جدلهای کنونی همنشینی جالبی ایجاد می کنند.
محل قرارگیری کنج کثیف در تعامل با فضای اطراف چمن است. چمنی کادره شده در یک قاب مربعی شکل که با عنوان فرش سبز شناخته میشود و اوج نمایش نظم و مهار طبیعت در ورسای است.بیش از۲۰۰۰تن سنگ به آنجا آورده شده و با چنان بی نظمی ای چیده شده اند که گویا یا همیشه بصورت طبیعی و بسیار قبلتر از دخالتهای لونوتر در فضای همانجا بوده اند و یا در یک حفاری باستانشناسانه از اعماق زمین بصورت اتفاقی کشف و استخراج شده اند و در نتیجه تلّی از سنگ و صخره و لوازم عملیات حفاری و ساخت و سازدر اطراف برجاگذاشته اند.این قسمت تبدیل به محوطه ساخت و سازی شده که نمیدانیم آیا درحال ساخت است یا در حال زوال و تخریب. همه چیز در اینجا ناواضح و ابهام برانگیزاست . باغهایی که خاطره جاده ها و شاه راههای انقلاب و خرابه سازه ها را در خود دارند.
جایگاه مخاطب و عمق میدان کنج کثیف ، ناگزیر ما را به یاد نقاشی منشاء جهان* اثر گوستاو کوربه می اندازد که البته در ایجاد تداعی های معانی هم چندان از هم دور نیستند: کوربه هم در زمان خودش با نمایش اثری با پرداخت بی پروایانه از بدن زنانه ، سروصدا و مخالفتهای بسیار ی به پا کرد که البته برای مخاطب آن دوران کاملا” قابل درک است و حالا پس از قریب به دو قرن، حتا احتمال تداعی چنین تصوری همچنان مساله ساز میشود. این نکته جای تعمق دارد که تداعی برهنگی جسمانی هنوز و همچنان تاچه حدشوک آور است. بهرصورت کنج کثیف را به هرچه تعبیر کنیم از خوانش معاصر” منشاء جهان کوربه گرفته تا واژن ملکه،مقعد،گوش، ترومپت ، غار، مادر طبیعت، سایت باستانسناسی و….همه و همه به یک اندازه مبهم و گنگ هستند.
نه فقط در این اثر بلکه در تمامی این آثار ارجاعات بسیار ظریف فرمال هم وجود دارد مثلا” رنگ قرمز استفاده شده در کنج کثیف دقیقا” مثل مرمرهای قرمز بکاررفته در سازه کاخ است که نتیجتا” تداعی ای از حفاری باستانشناسانه مکان ایجاد میکند. اما درعین حال وبطور کنایی یادآور جنایات و کشتارهای دوران سلطنتی مذکور نیز هست : “این کاریست که هنر انجام میدهد، دادن یک سرنخ ، یک ارجاع. نه اینکه چشم مخاطب را جز به اثر خودش بروی تمام عوامل دیگر ببندد وفقط معنای مدنظر خودش را به او القا کند. تمام جذابیت هنر به اینست که مخاطب خودش روابط موجود را دربیابد.”

کنج کثیف بین تمامی آثار این مجموعه شاید تجربه ای نوین و متفاوت برای هنرمند به شمار آید. آیا این واقعا”همان کاپور استاد ذن است که مشخصه آثارش سطوح براق صیقلی، رنگهای پخته باوقار و سیستم نظام مند حاکم بر آنهاست؟وحالا اینچنین دل و روده ورساى را جسورانه و با قدرت تمام بیرون کشیده، زمین را زیر و رو کرده و بلبشوی حاصله را همانطور روی زمین رها کرده است؟ مگر اعوجاج غلوّشده پرسپکتیوهایش فضا را کم متشنج کرده بود که رنگ قرمز خون هم بر آنها پاشیده؟ بله،حرف شهردار صحیح است،این فضا با پیش فرض و توقعات مخاطب آشنا دیگر هیچ تطابقى ندارد.
کاپور که میخواست هرج و مرج نهان در دل خاک را عیان کند، نهایتا”خودش با درافتادن با چهارچوبهای کلاسیک قدرت مطلق قرن ۱۷ام باعث ایجاد هرج و مرج شد. گرچه که هربار نمایش آثار هنری معاصر در ورسای واکنشهایی به دنبال داشته، اما شدت و تعدد حملات این بار بی سابقه است:این اثر تا پایان نمایش خود ۴ بار مورد حمله افراد ناشناس! قرار گرفت. ارتکاب چنین رفتاری در فضای بشدت حفاظت شده ورسای چندان هم ساده بنظر نمیرسد اما عجیب آنست که تابحال حتا یک مظنون هم در این خصوص گزارش نشده است.
تنها چند روز پیش از آغاز نمایش آثار در ماه ژوئن، کنج کثیف با پاشاندن*(سپلش) اسپری رنگی( به تعبیر کاپور همان مدیوم آفرینش و خلق هنری و نه تخریب آن) مورد حمله قرار گرفت. گرچه رنگ از روی اثر پاک شد،اما کاپور آنرا فاجعه خواند، فاجعه ای که دگماتیسم سلطنت طلبان جناح راست فرانسه با تحریکاتشان مسوول و مسبب آنست:”حالا من با این سوال مواجهم که باید چه عکس العملی از خود نشان بدهم. آیا اجازه دهم رنگ‌های پاشیده‌شده به این مجسمه را پاک کنند یا اینکه رنگ‌ها همچنان بمانند و جزئی از کار تلقی شوند؟ اصلا”چه بسا این توحّش سیاسی وخرابکاریvandalisme به کمک درک بیشتراثر آمده و این “کنج کثیف” را بازهم کثیفتر کرده باشد. این رفتار قبیح بازتاب سیاستهای کثیف نژادپرستی،طرد و انحصارطلبی، نخبه گرایی، به حاشیه رانی و اسلام هراسی است. و حالا من ، در جایگاه هنرمند و خالق اثر از خودم می پرسم آیا میتوان از این توحش، به نفع رشد خلاقیت بهره برداری کنم؟و اگر چنین کنم آیا این خودش بهترین انتقام نخواهد بود؟ من از قدرت هنر در لطمه و طعنه زنی آگاهم. قبول دارم که خود کنج کثیف از جهاتی بیان یک خشونت هنری بود که میخواست با جمع کردن آرایش فرش سبز از کف زمین،لطافت و آرامش سطوح لونوتر را مختل کند. با این وجود خشونت سیاسی با خشونت هنری فرق دارد. در اینجا آنها برای اعمال خرابکاری از یک ماده هنری یعنی رنگ سوء بهره برده اند همانطور که از بمب و یا پارچه برای پوشاندن سر افراد در آدم ربایی استفاده میشود.خشونت هنری سازنده است با نسلها و اصول قبلی در تعارض قرار میگیرد و همواره سنت بازسازی و خلق و نوآفرینی را در دل خود داردکه همین امر زبان هنر را ارتقا می بخشد.اما خشونت سیاسی خرابی به بار می آورد و در پی حذف تمامیت و نابودی عقاید و افراد مخالف ست. و از اینروست که سیاست همیشه از قدرت توجه دهنده هنر در هراس است و همواره سیاستمدارانه باانتساباتی نظیر خلاف دین، عرف، جامعه بودن (همه چیز غیر ازدلیل اصلی یعنی سیاسی) به سرکوبی هنر می پردازد.” گرچه مردان سیاست و منتقدان بسیاری این اثر را چون سایر آثار کاپور دارای مولفه های توهین آمیز شهوانی میدانند، زنان هنرمند و محقق بسیاری به حمایت از کنج کثیف، آنیش کاپور و آزادی بیان هنری پرداخته اند.
اوائل سپتامبر کنج کثیف یک بار دیگر و اینبار با شعارهایی ضدیهودی مورد حمله قرارگرفت. کاپور خواستار دست نخورده برجاماندن آنها شد تا دلالت عقاید و رفتار کثیف بر کنج کثیف مشخصتر گردد. او گفت برای تأکید بر «نبودن تحمل در جامعه» اینبار اجازه نخواهد داد تا شعارهای نوشته‌شده روی اثرش را پاک کنندو میخواهد آنها را بعنوان ثبت نشانه‌ای از نفرت روی این اثر و خاطره‌ای از این تاریخ دردناک حفظ کند. کار تاجایی بالا گرفت که فرانسوا اولان رییس جمهور فرانسه با دعوت رسمی او به کاخ الیزه این اقدام خرابکارانه را نفرت‌انگیز دانست و از در نظر گرفتن مجازاتی سخت برای خرابکاران خبر داد و بدین طریق رسما”از کاپور دلجویی و عذرخواهی کرد. اما این موضعگیری حزبِ حاکم گویا به مذاق فابین بوگله Fabien Bouglé سیاستمدار دست راستی فرانسه مطلقا” خوش نیامد و تنها سه روز بعد از چهارمین حمله به اثر(حکّ لغت شرم Shame برروی ورقه های طلایی-در تناسب زیبایی شناسانه بصری با تجمل کاخ – که پوشاننده توهینهای قبلی بود) در مقاله ای کاپور را متهم به اعلام جنگ علنی علیه کشور و مردم فرانسه کرد ونمایش چنین عدم توازنی را نیز لطمه به شکوه فرانسه دانست.او همچنین بخاطر پاک نکردن شعارها،شکایتی علیه هنرمند وکاترین پگارد Catherine Pégard (مسوول ورسای) به جرم هتک حرمت عمومی و ترویج نژادپرستی تنظیم کرد که در دادگاه رای موافق را بدست آورد و اثر از شعارها پاک شد.کاپور حکم نهایی دادگاه را نه علیه خودش بعنوان شخص هنرمند،که علیه پگارد و مسوولین و اهالی فرهنگ فرانسه خواند:” انگار زنی را به جرم تجاوزی که بر او رفته، محکوم اعلام کنند!!!”. او در واکنش به این تصمیم، حساب کاربری کنج کثیف را در اینستاگرام راه انداخت و ادامه اعتراض بصریش را در فضای مجازی ادامه داد. (DIRTYCORNER#)
ژودیکائل لاورادور Judicaël Lavrador
از دیگر منتقدین مخالف سرسخت کنج کثیف هم چنین اظهار داشت :” کاپور هرچه دلش خواسته در کمال بی عیب و نقص ورسای ریخت و پاش کرده. اما از یاد نبریم که کارهایش همه موقتی اند، خودش هم فقط یک مهمان است. زمانش که سر آید، ورسای باز به همان شکوه و نظم اولیه اش باز میگردد.”"
کاترین پگارد در واکنش به این اعتراضات چنین بیان کرد:”یک اثر هنری فراتر از عدم علاقه شخصی به هنر، هنر معاصر و یا نمایش هنر معاصر در ورسای ؛ مورد حمله واقع شده است . این حمله گسترده تر از فقط حمله به اثر، مولف آن ، کاخ ورسای، فرهنگ و فرانسه را هم دربرمیگیرد. انتخاب وحضور کاپور برای نمایش آثارش برحسب اتفاق نبوده بلکه بخاطر شناخت و نوع نگاهش به این فضا برگزیده شده است. او برخلاف سایر مدعوین معاصر به ورسای، دوره تاریخی پرجلال و جبروت آنجا را برنگزیده بلکه نمایش اغتشاش و بی نظمی را انتخاب کرده، نقطه پنهان ورسای که نه به چشم می آید و نه حتا بسیاری از آن مطلعند.گروههای دست راستی این اثر راضدپادشاهی دیدند و اذهان عموم را از طرق مختلف علیه آن برآشفتند اما این اثرمطلقا” شوکاور نیست چراکه کاملا” آبستره است و بازنمایی چیز خاصی نیست. حمله بار اول توهین به اثر بود ولی این بار شعارهای نوشته شده، توهین به ریشه خانوادگی هنرمند از یک مادر یهودی است.در ابتدا کاپور قصد نگهداشتن نوشته ها را داشت ، که به لحاظ اخلاقی مولف اثرهم مختار به آن بود. اما من بعنوان مسوول ورسای میدیدم که مردم و مخاطبین نظر خوشی به مواجهه با این شعارها روی کار ندارند. پس در بحثها و تبادل نظرهای متعدد و طولانی به تدریج باهم به این تفاهم رسیدیم که باید از معرض دید پاک شوند. و کاپور خواست روی آنها را با بلوکهای مرمر ویا ورگه های طلا بپوشاند (که هردو هم در معماری ورسای به چشم می خورد.) نگاه سنتی و محافظه کار نمایش هرگونه از هنر معاصر در چنین فضاهایی را مطرود میداند. آنها معتقدند هنر معاصر نباید خودش را تحمیل کند آنهم درجایی مثل ورسای که یک گالری و موزه نیست بلکه مخاطبان بسیاری دارد که نه به منظور مواجهه با اثار معاصر هنری بلکه برای دیدن اصالت همان فضای قرن ۱۷ امیش به آنجا میایند. اما خود این حرف مغایر رفتار و نگاه لویی ۱۴است که ورسای را مکانی برای خلق و نوآوری میدید. چیزی که مخاطبان امروزیش آنرا در همین ورسای ممنوع میدانند! ”
البته برای کاپور این نخستین بار نیست که آثارش با برخوردهای تند مخالف مواجه میشود چنانکه پیش از این هم در انگلستان -محل سکونت و فعالیت کاپور- نصب “دنیای وارونه”* واکنشهایی در اعتراض به تمسخر ارزشهای والای میراث کهن را به همراه داشت.
فرانسه هم از این قاعده مستثنی نیست.این کشور گرچه ممکن است به تاریخ هنر اروتیکش شهره باشد، اما از سوی دیگر نگاه محافظه کارانه و سنتگرایانه هم در آن رواج دارد.در می۲۰۱۴ پرفورمانس برهنه دبورا دو روبرتیس Deborah de Robertis با عنوان “آیینه مبداء” در موزه ارسی و درمقابل همان تابلوی مبداء جهان کوربه، به دستگیری او توسط پلیس منجر شد. یکسال قبلش نیز در همین موزه و درافتتاحیه نمایشگاه مردانه/مردانه Masculin/Masculin،مداخله برهنه یک دانشجوی هنر نظم مرسوم را مختل کرده بود. اما اخیرترین نمونه از این دست، ضرب و شتم پاول مک کارتی Paul McCarthy ۶۹ساله توسط فردی ناشناس حین نصب اثرش Butt plugدر پلاس واندوم پاریس است. این اثر حجم بادکنکی سبز و برافراشته ای بود که تداعی های متعددی از درخت کریسمس، مجسمه های عمودی کنستانتین برانکوزی و اسباب بازیهای جنسی ـ مورد استفاده مکرر در آثار مک کارتی- را به ذهن متبادر میکرد و ذیل مجموعه نمایشهای عمومی”خارج از دیوار”فیاک fiac اجرا شده بود. اما با وجود همه حمایتهای شهردار پاریس از آزادی بیان هنری، در نهایت اثر برچیده شد. خوشبختانه کنج کثیف براحتی قابل حمل و جابجایی نیست و سرنوشتی مشابه اثر مک کارتی برایش رقم نخورد.

Descension سقوط
گردابی پرتلاطم در یک چاه دستساز کنده شده در دل زمین درحرکت است و باغرّش بی وقفه صدای کرکننده اش دائما”میچرخد و کف می کند.
این اثر پیشتر در بینال کوچی موزیریس*هند-زادگاهش-به نمایش درآمده بود. حفاری چنان گودالی در ساختمان بینال، نیرو و زمان بسیاری طلبیدو از آنجا که محل نمایشش به دریا بسیار نزدیک بود مخاطرات زیادی نیز بهمراه داشت چراکه اگر عمق دقیق حفره محاسبه نمیشد و پیشروی بیرویه انجام میشد حتا با یک ضربه اضافی بیل هم بیم سرازیرشدن سیل میرفت.
اما “سقوط” این بار در ورسای و بر چمن مسطح جلوی مجسمه معروف ارابه آپولو اجرا شده است: گردابی مرموز که حرکت چرخشی آن، با تولید نیروی گریز از مرکز ، جریان آب را به داخل حفره می‌کشاند.درست مثل گودالی چرخنده تا به هستهء مرکزی زمین و هستی. گویی آب غرّان و خشمگین از دل زمین می خروشد، به سطح زمین می آید، قربانی اش را میگیرد و با خود فرو میکشد.شدّت این انرژی عظیم نیروی چرخشی تمام حواس را به خود مشغول می دارد:حرکتی که به لحاظ بصری دیده میشود،غرّش اش به گوش میرسد و لرزش زمین ثابت زیرپا نیز به وضوح حس میشود. این گرداب آب تیره که به دل زمین فرو میرود در تضادّ کامل بصری و کارکردی با فواره های زیبای باغ که آب زلال و شفاف را به سمت بالا و رو به آسمان پخش میکنند، قرار گرفته است . و غرّش مخوف آب متلاطم هم جایگزین صدای آرامش بخش امواج شده و فضایی رعب آور و نامطمئن ساخته، فضایی بی‌انتها که در آن حرکتی مدام وجود دارد. حرکتی مخوف سبوعانه و خوفناک که سرگیجه آور است. چنانکه گویی تجسم تصویری داستان “سقوط در گرداب مالستروم”* ادگار آلن پو باشد.
کاپور فرم این اثر را کامل و بی نقص میداند چراکه ازطریق هندسه طبیعی موجود در دل طبیعت رخ میدهد و نه هندسه اعمالی لونوتر. هندسه ای که جریان آب ـ عنصری طبیعی ـ آن را میسازد. دراین اثر والایی مدنظر کاپور بخوبی نمایان است، نگاهی ترسناک و درعین حال فانتزی به چیزهایی که درون زمین بلعیده میشوند. در اینجا بجای مفهوم انتزاعی صعود و معراج ascension ـ با تمام بار مذهبی اش برای مسیحـت- همه چیز دارد فرو میرود و بلعیده میشود. امر والایی که همیشه کاپور به طعنه از آن یاد میکند حالا درتضاد فاحش با عنوان اثر قرار گرفته است.

Sectional Body preparing for Monadic Singularity بدن بریده شده آماده برای تکینِگی بخش ناپذیر
بیشه زار ستارگان* که ظاهر ارگانیک و بکرتری از سایر فضاهای مهندسی شده باغ دارد، کمتر از سایر قسمتها درمعرض دید عموم قرار گرفته و فقط شاید اگر از مسیر لابیرنتها عبور کنید بتوانید در انتهای مسیرتان بصورت اتفاقی آنرا بیابید. من هم بار نخست، با وجود داشتن نقشه موقعیت نمایش آثار، موفق به یافتن آن نشدم. این اثر که در لابیرنتی پر پیچ و خم ونسبتا” دور از چشم واقع است، از بیرون وعده ایست بصری به گم و پیداشدنهای اتفاقی مکرر در ادامهء فرمال فضای تودرتوی لابیرنتهای باغ که به محض ورود مخاطب به درون آن تحقق میابد. مکعبی سیاه با ورودیهای متعدد که از داخل کاملا” پیچ و خم و حفره های داخل بدن را تداعی میکند. یک مارپیچ عظیم سرخ رنگ مثل رگ‌های انسانی غول‌آسا که درعین حال شکنندگی و زوال پذیری این تن سترگ را نیز یادآورند. در اینجا رنگ تند قرمز غیرطبیعی(در قیاس باقرمز کنج کثیف) ، در تضاد بشری زیبایی با سبز طبیعی طبیعت قرار دارد.
علاقه کاپور به بدن انسان در وجوه مخفی اشیاء و فضاهای منفی فرمها هم تجسد میابد: دعوت مخاطب برای ورود به احجام غول آسایش ( همچون سازه های معمارانه)،منجر به کشف بخشهای نادیدنی و پنهانی میشوند که از بیرون به چشم نمی آمدند.

Shooting into the corner شلیک به کنج
ورسای بی شکّ مکان تجلی قدرت است. و سالن ژودوپومِ آن هم از این جهت بسیار حائز اهمیت است که با گذاشتن نقطه پایانی بر انحصار قدرت مطلقه در دست پادشاهان و واگذاری حق حاکمیت به دولت، طلیعه داری دموکراسی نوین شد. در همین سالن بود که با یادکردن سوگند اتحاد۴۶۱ قائم مقام هم پیمان، تاریخ سلطنت فرانسه به نفع شکلگیری قانون اساسی مدون و دموکراسی مردمی به پایان رسید.در دوران انقلاب فرانسه بحث تبدیل این سالن به یک بنای یادبودمطرح شد اما این امر تاقبل از۱۸۸۰ که به مناسبت صدمین سالگرد این رویداد مهم به یک موزه تبدیل شد، تحقق نیافت.
آنیش کاپور اولین هنرمند معاصری درورسای بود که به سالن ژو دو پوم- سالن سلطنتی تنیس- دعوت شد واثرشلیک به کنج اش را برای نخستین بار در همینجا نمایش داد.گرچه او پیشتر هم ۲۰۱۳در نمایشگاهی در برلین از موم سرخ رنگ- ماده محبوبش- استفاده کرده بود؛ گویی در ژودوپوم، با تمام ارجاعات تاریخی به انقلاب فرانسه ، بهترین مکان و مصداق برای نمایش آنرا یافت.
شلیک به کنج، روایتی بی کلام و بی داستان است که صرفا” با تداعی های بصری شکل میگیرد.و بی آنکه مطلقا” ذرّه ای فیگوراتیو باشد، چشم انداز وسیعی از جسمانیت بدن است.
این اثر، دستگاه توپ شلیک کننده ای در سالن ژودوپوم است که از قِطعات استوانه ای شکل موم سرخ فشرده پر میشود و با هر پرتابش گویی بخشی از تاریخ خونین انقلاب فرانسه را روایت می کند.در هر شلیکِ این سلاح بیرحم و با هربار چکاندن ماشه‌ی توپ گازی، توده‌هایی چگال و خمیری به رنگ خون از طاق کلاسیک روبرو رد شده و شتکی وحشیانه (بازتاب خشونت همان دوران )بر سپیدی دیوار مقابل نقش می بندد که به مرور و در طول نمایش ۶ماهه آن، نقاشی دیواری (فرسک*) ای از خون و امعا و احشا بدن انسان را شکل میدهد. این کوه تلمبار شده از تلّ موم ها و انفجار وحشیانه رنگ سرخ انقلابی، راوی کشتار و قتل عام هایی فجیع است. ورسایِ سرخ، روایت آغشته به خون کاپورست از فضای آتش گرفته ورسای- وجهی نهان از چشم مخاطب امروزی – . قرمز بعنوان نشان حیات و مرگ با تمام تداعی های شاعرانه اش در اینجا یک وضعیت است نه فقط یک رنگ، نه یک سطح و رویهء پوشاننده. بلکه فضایی عمیق است برای مخاطب تا بتواند در کنه این “قرمزیت” غوطه ور شود. قرمزخونینی که آنرا در سرتاسر سبزی باغ پراکنده:‌ کنج کثیف ، بدن بریده شده، و شلیک به کنج.
ایده این اثر ملهم از تمام اغتشاشات و خون و خونریزیهای رخ داده در فضای همآنجاست. این خشونت که از روایتی بیرون از اثر الهام گرفته شده، در چرخشی ساختاری باز به داخل خود آن برمیگردد. این بازگشت شکل اثر به درون خود، مشخصه اصلی آثار کاپور است. مثل یک دستکش که ظاهر بیرونی ماده را نمایش میدهد و با وارونه کردنش به درون تک تک راهها و نقاط تاریکش می خزیم. درست مثل درون بدن آدمی ، مملو از حفره ها و امعا احشا که حالا بشکل فرمهای نرم و درحال چکیدنی جلوی چشممان پرتاب میشوند. آشفتگیهای درون تنی در انسجام با اغتشاشات تاریخی و هرج و مرجهای طبیعی، در تداومی ساختاری، چرخه ای نابودگر ساخته است که همچنان به پیش می تازد.

ـــــــــــــــــــــــ
۱- این سلسله نمایشهای هنر معاصر از سال نخست برگزاری آن تا کنون در کاخ ورسای به شرح زیر است:
Jeff Koons ۲۰۰۸ – Xavier Veilhan ۲۰۰۹ – Takashi Murakami ۲۰۱۰ – Bernar Venet ۲۰۱۱ – Joana Vasconcelos ۲۰۱۲ – Guiseppe Penone ۲۰۱۳ – Lee Ufan ۲۰۱۴
۲- از سال ۱۶۸۲ تا سال ۱۷۸۹، که به‌اجبار انقلابیون خانوادهٔ سلطنتی به پاریس منتقل شدند، این کاخ محل زندگی و دربار حکومتیِ شاهان فرانسه بود.تا زمان سلطنت لویی چهاردهم کاخ رسمی و سلطنتی فرانسه کاخ لوور بود اما پس از روی کار آمدن، او تصمیم گرفت کاخ شکوهمندی برای خود بسازد . ورسای در ابتدا شکارگاه وسیع لویی۱۳ بود اما پسرش در آن فضا چیزی بیش از عظمت و گستره طبیعت می دید .او با برپایی این کاخ در نظر داشت هم از شلوغی پاریس دور شود و هم با یک‌جا جمع کردن دستگاه‌های دولتی و دربار در ورسای کنترل بیشتری را بر آنها داشته باشد. علاوه بر کاخ سلطنتی و اماکن دولتی نظیر دیوان‌ها و دادگاه‌ها، منازل هزاران نفر از درباریان، فرمانداران، قضات، وزرا و شخصیت‌های حکومتی در ورسای قرار داشت. لویی چهاردهم درباریان را وادار ساخت که در ورسای زندگی کنند و از افزایش حضور، قدرت و املاکشان در دیگر مکان‌ها بپرهیزند. با این کار لویی قدرت کنترل زیادی بر تمام درباریان پیدا کرد.
۳- همین روحیه انتقادی اوست که باعث شد به بهانه حمایت از آی وی وی و در دفاع از آزادی بیان ـ اصلیترین دلیل شکلگیری تمامی اعتراضات و انقلابها ـ باتمام افراد آتلیه اش به بازسازی، بازخوانی و رقص ویدئوی گنگم ستایل بپردازند.
۴- نقاش فرانسوی ۱۷۳۳-۱۸۰۸ که به بازنمایی مناظر ویرانه ها در نقاشیهایس شهرت داشت.او در زمان انقلاب فرانسه دستگیر و زندانی شد اما با به تصویرکشیدن بخشهایی از زندگی در زندان، توانست از انجا جان سالم به در ببرد و شخص دیگری به اشتباه بجای او به مجازات گیوتین اعدام شد. انقلاب فرانسه به نابودی و ویرانی بسیاری از نقاشیهای روبرت منجر شد.
۵- از متاخّرترین اقدامات او ، تغییر کاربری اثر۱۱۵ متری اش است در کنار پارک المپیک استرتفورد لندن که آنرا به مناسبت المپیک ۲۰۱۲ طراحی کرده بود.و قرار است از بهار۲۰۱۶به یک سرسره عمومی با ورودی فقط۵ پوند تبدیل شود.
وهمچنین نمایش اثر سه لتی نقش برجسته با لایه های قرمز و صورتی رزین نقاشی شده یادآور انفجار و انهدام درون بدن پس از بمب گذاری های انتحاری اخیر پاریس درکنار آثار متاخر رامبراند درگالری افتخار موزه ریکس آمستردام و در دیالوگی با آثار بیکن ، سوتین و… که بازتابی از خشونت رایج در عصرحاضرند . عصری که بدن را به ابزاری سیاسی شده برای رنج و درد بدل کرده است..
۶- Homi Bhabha فیلسوف و نظریه‌پرداز هندی، همراه با ادوارد سعید و گایاتری اسپیواک سه ضلع مثلث نظریه پسااستعماری را تشکیل می‌دهند.
او اشکال کاپور را elusive objects می نامد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>