yaghout-4-1024x576

یاقوت

نقدی بر اجرای “یاقوت” در میدان فردوسی تهران

محسن ثقفی

چند روزیست که دارم به این پرفورمنس فکر میکنم. چند روزی است که دارم با خودم کلنجار میروم و با دوستان هم یک مشورت هایی میکنم که برایش بنویسم یا نه. مانده ام که نکند نقد من به حساب دشمنی گذاشته شود یا به قولی بگویند «گربه دستش به گوشت نمیرسید گفت پیف پیف بو میده.»

اما امروز تصمیمم را گرفته ام که بالاخره اگر ننویسم میماند سر دلم و عقده میشود که چرا نگفتم. پس مینویسم برای ثبت در تاریخ که بدانند بوده اند کسانی که هم با پرفورمنس رابطه خوبی دارند و هم هرچیزی رابه عنوان پرفورمنس قبول نمیکنند.

خب حتما متوجه شده اید که به این اجرا نقد دارم و آنهم نقد منفی. واقعا سوالی که مدتهاست با آن درگیر هستم این است که واقعا پرفورمنس چیست؟ آیا چنانکه شکنر مثال میزند و مطرح میکند این است که هر اجرایی که با بدن انجام شود حتی آئین های مذهبی و قومی قبایل آفریقایی هم پرفورمنس هستند یا چنانکه رزلی گلد برگ در هنر اجرا میگوید تئاتر های فقیر اوایل قرن بیستم هم پرفورمنس محسوب میشوند؟

اگر چنین باشد پس جایگاه هنر اجرا از اواسط دهه ۶۰ که ریشه در هپنینگ های دهه ۵۰ داشت کجاست؟ مارینا آبراموویچ و یوکو اونو و بویز و خیلی های دیگر با آن نقد های تند و تیزشان به محیط و چارچوبهای اطرافشان در کجای این طبقه بندی ها قرار میگیرند؟

آیا هر چیزی که بدن و انسان در آن نقش محوری دارند پرفورمنس هستند؟

اینها سوالاتی است که جواب آنها قطعا میتواند حیطه های باز تعریف تئوریک این هنر را مشخص کند.

اما در مورد طرح جدیدی از هنرمندی جوان، محمد حسینی که چندی است در گوشه ای از این شهر بی در و پیکر در حال اجراست. به یادبود یاقوت، زنی سرخ پوش که گفته میشود سی سال در انتظار کسی در گوشه ای از میدان فردوسی تهران بوده است که نیامده. داستانش را مسعود بهنود بر سر زبانها انداخت و چندی پیش به خاطر یادآوری دوباره گزارش بهنود در فضای مجازی دوباره بر سر زبانها افتاد. حال تعدادی بانوی جوان و سرخ پوش در همان محل دارند نقش یاقوت را باز آفرینی میکنند. آنها هم گویی در انتظارند. اما انتظار چه کسی را میکشند؟ آیا واقعا منتظرند؟ آیا این پرفورمنس است یا یک بازی و نمایش جذاب برای جامعه ای که سالها با فرهنگ انتظار بالیده و انتظارش گویا به این زودی ها به پایان نمیرسد؟

نکته اما این است که چرا یاقوت؟ مگر یاقوت چه داشته یا داستانش چه چیز جذابی دارد که اکنون مستمسکی گشته برای فرونشاندن هیجان هنرمندانی که تشنه تجربه های جدید در حوزه ای هستند که برایشان تازگی دارد و از چارچوبهای سنتی فاصله ای بسیار؟

اصلا مگر واقعا کسی میداند چرا یاقوت نامی سالها آنجا به انتظار نشسته است؟

جواب اکثر این سوالات را باید نزد روزنامه نگاری یافت که گزارشهایش همیشه با ادویه تخیل و داستانسرایی در چشم مخاطبانش فرو رفته. گزارشهایی که بیشتر جنبه داستانسرایی و قوه تخیلی از نوع سطحی و روزنامه های زرد دارند تا گزارشاتی مستند و قابل اتکا. البته این حق بهنود است که برای خودش بر اساس اتفاقات واقعی، داستان های هزار و یکشب گونه بسازد. اما زورچپان کردن آنها به جای گزارشات مستند و روزنامه نگاری حرفه ای امری است البته مورد مذمت و نا شایست. به واقع کدام روزنامه نگار حرفه ای میرود دنبال سوژه ای تا این حد سطحی و عوامپسند؟ جز بهنود.

کدام روزنامه نگاری جز روزنامه نگاران زرد و به اصطلاح فرنگی ها «پاپاراتزیا» اینقدر بیکارند که زنی مجنون و گدا در کنار میدان فردوسی را که لباسی سرا پا قرمز میپوشد را دستمایه گزارشی آنچنانی میکند؟ جواب معلوم است : مسعود بهنود.

بهنود با تفسیر خود از داستان زنی متکدی به نام یاقوت که سرخ پوش است، روایت خود را ارائه میدهد. داستانی میسازد در حد داستانهای ر.اعتمادی.

زنی که در انتظار معشوق سی سال است در گوشه ای از میدان فردوسی ایستاده است. اما چه کسی و یا چه ادله ای باعث میشود ما این داستان را باور کنیم. جز اشاره و توهم بهنود که میگوید چنان نگاه منتظری دارد که گویی سالهاست آمدن معشوق را به انتظار نشسته است.هیچ دلیل و شاهد و مستند دیگری هم برای این مسئله وجود ندارد. تفسیر بهنود هم از شنیده هایی ریشه میگیرد که کسبه محل ساخته و پرداخته اند. اما با چنان صلابت و چرب زبانی آن را مطرح میکند که میشود اظهر من الشمس و قابل استناد و دستمایه ای برای گروهی هنردوستِ مشتاق کسب نام و شهرت که راه تازه ای برای مطرح نمودن خود یافته اند.

اما سوال دیگر اینجاست که چرا این داستان عامه پسند مورد استقبال ایرانیان و حتی قشر مخاطب دنیای مجازی که به نوعی قشر فرهیخته جامعه محسوب میشوند قرار میگیرد تا هنرمندی جوان آن را دستمایه ای برای طرح خود قرار بدهد؟

شاید بتوان ۲ دلیل عمده را برای این مسئله ذکر نمود:

۱- مردم ما از اینکه یک زن سالها در انتظار و چشم به راه یک مرد بماند خوششان میاید. کلا ایرانی ها و در کل شرقی ها دوست دارند که زنانشان پایبند به یک مرد باشند ولو اینکه تنها بمانند و از یاد بروند. واقعیت این است که جامعه مردسالار شرقی دوست دارد زن را ملک طلق خویش قلمداد کند و مانند مزرعه ای بداند که در آن به کشاورزی و شخم زدن میپردازد و اگر سالها هم صاحب زمین از آن استفاده نکند همچنان در تملک وی باقی بماند و کسی به آن دست درازی نکند. داستان زنهایی که مردانشان به جنگ یا سفر رفته اند و بر نگشته اند اما زنهایشان همچنان به آنها وفادار مانده اند و باصطلاح سوخته اند و ساخته اند همواره کارکردی اسطوره ای و جامعوی داشته. مردان جوامع اینچنینی با طرح و گسترش چنین داستانهایی به ساخت و طراحی اهرم های فشار اخلاقی نامرئی و نا نوشته ای برای حفظ مالکیت خویش بر زنانشان مبادرت ورزیده اند. داستان یاقوت با قرائت بهنود نیز چنین کارکردی دارد و ریشه در همان پایبندی زنان به عشق های اسطوره ای. ولو اینکه عشق یاقوت او را قال گذاشته ولی وی همچنان منتظر معشوق نامرد خود است. معشوقی که با بی معرفتی و نالوطی گری عشقش را سالهاست که چشم انتظار نگهداشته است. ریشه های فرهنگ کلاه مخملی ها و سنت های مرد سالار چقدر خوب و واضح در این داستان پیدا هستند به نحوی که به ذهن مخاطبان جز این گونه از روابط و پیوند ها بین شخصیت های اصلی داستان چیز دیگری خطور نمیکند.

۲- مردم منطقه خاور میانه متعقد به یکی از ادیان سامی (یهود، مسیحیت و اسلام) هستند. در تمام این ادیان فرهنگی وجود دارد به نام فرهنگ انتظار بالاخص در شیعه که بعد از حاکمیت سیاسی- مذهبی حکومت ایران در سی سال اخیر این فرهنگ به شدت تقویت شده. دقیقا زمانی که گزارش بهنود در طی آن تدوین گردیده است. این فرهنگ بر اصل انتظار مبتنی است و مردم منطقه خاور میانه و بویژه ایران به آن پایبندند و زندگی و مبارزات خود را بر پایه آن استوار ساخته اند. به نوعی میتوان کارکرد این فرهنگ را در جهت مسکوت گذاشتن مبارزات مردم در به دست آوردن حقوق مدنی خویش ارزیابی کرد. طبق روایت بهنود از داستان یاقوت، وی سالهاست که انتظار میکشد و در نهایت هم در ادامه این انتظار جان میدهد، بدون آنکه به دیدار یار نائل آید. تدوین این داستان و اسطوره سازی از یاقوت از جانب بهنود خواسته یا ناخواسته مردم را تشویق به انتظار میکند بدون اینکه برای به دست آوردن یا یافتن هدف به تلاش بپردازند. تنها انتظار بی پایان و بی نتیجه است که عاقبت جوامعی مثل یاقوت را رقم میزند. باید منتظر ماند بدون تلاشی برای یافتن و به دست آوردن آزادی و بهنود نیز در جهت تئوریزه کردن این مسئله گام مهمی برداشته است.

دوستان عزیزی که از بازآفرینی اسطوره یاقوت توسط تیم حسینی دفاع میکنند دلایل عجیبی دارند. بعضی میگویند این اجرا یک “یادمان شهری است از خاطره ای که دیگر نیست”. دیگری از آن به عنوان “یکی از تجربه های جمعی آشنایی زدایی که بوی انسانیت میدهند” یاد میکند.

من اما در بحبوحه بگیر و ببند های هنرمندان به بهانه های سیاسی و اوج گیری مبارزات منطقه ای ، این اجرا را در راستای همان صحنه ماچ و بوسه در میان درگیری های خیابانی در کانادا که مدتی سوژه خبری اول رسانه های دنیا شده بود ارزیابی میکنم. چیزی شبیه سوژه انقلابات مخملی در جمهوری های تازه استقلال یافته اتحاد جماهیر شوروی.

درست در اوج مبارزات آزادیخواهانه مردم منطقه خاور میانه و بحرانهای اقتصادی که مردم یونان را به ابراز خشونت آمیز اعتراضات وادار میکند، فرهنگ گل و بلبلی مطرح میشود که باید در اوج زد و خورد های نیروهای پلیس با مردم همدیگر را ببوسند و به جای تبادل سنگ و باتوم و لگد و کوکتل مولوتوف به بده بستان های دل و قلوه ای بپردازند. همان نگرشی که در اعتراضات خیابانی مردم ایران پس از انتخابات در دوسال پیش مردم را تشویق به کتک خوردن و مورد تجاوز قرار گرفتن اما درعوض راهپیمایی سکوت کردن و لبخند زدن تشویق میکرد. به اصطلاح مبارزه غیر خشونت آمیز در مقابل نیروهایی که جز سرکوب خشونت آمیز کار دیگری بلد نبودند.

ما در جامعه ای زندگی میکنیم که هر عملی سیاسی تلقی میشود حتی رفتن یک خبرنگار به جام جهانی فوتبال زنان. پس چگونه است که چند روز پی در پی چند بانوی جوان قرمز پوش در یکی از حساسترین نقاط پایتخت سیاسی ترین کشور جهان حاضر میشوند و هیچ کس هم کاری به کارشان ندارد؟ آنهم در شرایطی که پوشیدن لباسهایی با رنگهای غیر از مشکی و سرمه ای زنان را به خیابان وزرا میکشاند و پرونده ای قضایی و اخلاقی برای شان به ارمغان میاورد.

این اجرا چه ندارد که کسی از آن نمی رنجد؟ آیا این اجرا آنهم در این شرایط سیاسی و امنیتی کشور چیزی جز ترویج فرهنگ خنثی گری و انفعال گل و بلبلی در جامعه ای ملتهب و آبستن هزاران حرکت اعتراضی نیست؟ آیا این سرخ گون شدن چیزی جز تشویق و ترویج عشق های آتشین در جامعه ای نیست که “دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت میدارم”؟ یادمان کدام عشق؟ عشقی منفعل و خنثی که صرفا به انتظار مینشیند؟ کدام یک از ما چنین عشقی را میپسندیم؟ کدام یک از آن بانوانی که نقش یاقوت را بازآفرینی کردند حاضرند حتی یک ساعت در انتظار معشوقشان در کنار خیابان بایستند؟ غیر از این است که هر کدامشان اگر انتظار رسیدن یارشان از ده دقیقه بیش تر شود دنیا را بر سر معشوق خراب میکنند؟ حالا این تیم اجرا گر واقعا به دنبال یادآوری چیست؟ چیزهایی که فقط در مورد دیگران میپسندند و برای خودشان جنبه یک فانتزی چند روزه را بیشتر ندارد؟ یا دوست دارد از قرائتی دفاع کند که شأن زن را به عنوان یک ابژه منتظر و منفعل پائین میاورد؟ یا شاید فقط میخواهند کاری کرده باشند که کاری بوده باشد؟ هدفشان چیست؟ چه مفهومی را بیان میکنند؟ به دنبال یادآوری چه هستند؟ از این یادآوری چه هدفی دارند؟

اینها سوالاتیست که اگر به آن جواب ندهند آبی را درهاون کوبیده اند که به یاد کسی نمیماند و صرفا از آن به عنوان خاطره ای فانتزی یاد می شود.

One thought on “یاقوت”

  1. خب همان روش دهه چهل روشنفکرهای وطنی اول یک سری ایسم و اسم آدم‌هایی که مثل ناظرین ایستاده در مه اون پشت تو تاریکی -لولوخوخوره- بعد بی اجر و مزد کردن کار، بعد هم خودتو به یکی از صاحبان اصلی تاریخ وهستی -مسعود بهنود- گره زدی تا حامی پیدا کنی، آقای منتقد تو اصل ماجرا را هم نقد می‌کنی تو دیگه از کجا پیدات شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>