ghazi ardaghi (2)

ترکیبی از شماتت و هیهات

ترکیبی از شماتت و هیهات
بهرنگ بقایی
دربارهٔ نمایشگان انفرادی صالح تسبیحی «پرندگان باغشاه»
“پرندگان باغشاه”، نمایشگاه تازۀ “صالح تسبیحی”، بیش از آن که بازخوانی تاریخ باشد، ادای دین است اگر میّسر باشد. یادخوانی است بیشتر تا بازخوانی. خواندن است بیشتر تا خوانش. گیرم آن‌چه در میدان روایتش می‌چرخد، سویی از تاویل دارد یا دست‌کم می‌خواهد که داشته باشد. وَ نه که نداشته باشد، دارد لاجرم. امّا کاربست خوانشی از این دست، صدور روایتی به زبان دیگر، ارجاع نشانگی از صورت به واقعه، شرط حدوثی دارد که سراغش را نه از مجموعۀ ارائه شده در نمایشگاه، که از جهد ما در تمرین تاریخ باید گرفت. ما اهالی این جغرافیای مشخّص که تاریخی آشوب‌زده، داغ‌دار و خراشیده پشت سر داریم و این‌همه در کار، تا طرح‌وارۀ آمدن از تباری غم‌زده، برهان تغافل باشد. حجّت اجتناب از خواندن تاریخی که تلخیش به حلاوتش می‌چربد.
“پرندگان باغشاه” ، تمثیلی باید باشد از متنی که “باید” باشد و بودنش، باید بودنش، جز به تکثیر ساخته نمی‌شود. تکثیر واقعه به تعداد اهالی. ثبت و حیات ابر روایت با خواندنش و با دانستش تا جای و چرای تاویل محکم باشد و این‌ها همه بعد. پیش از همه امّا، واقعه است. متنی که “باید” باشد. متنی در ما، از پیش از ما تا ما. تا حالای ما و بعد ما و دائم. که اگر باشد و نو به نو مرور شده باشد و غریبه نباشد، “پرندگان باغشاه” کارش را کرده و درست هم. اگر نباشد امّا، ما کارمان را نکرده‌ایم و این روا نیست. اگر ما نخوانده باشیم، ندیده باشیم و نخواسته باشیم.
“پرندگان باغشاه” کارکردی جدا از خودش دارد. بیرون از خودش. جایی پشت سر ما. بیش و پیش از داستان خودش، داستان ما را محک می‌زند. ما را به واکاوی “هر چه گذشت” ِ خصوصیمان می‌کشد تا دستمان باشد که حسابمان با “آن‌چه گذشت” ِ عمومیمان چگونه است. محاسبۀ آن‌چه از دین ِ تلخ تاریخیمان به تاریخ تلخمان ادا کرده‌ایم. به هرچه واقعه از پیش، که وقوعشان مرهون انتخاب‌های جان‌کاه و زندگی سوز و دردآور آدم‌هاست و ترجیحی که دیگران را و بعدها را مقدّم بر حتّی جان آرام خویش دانستند.
بی‌شک ما بدهکار این رجحانیم. بدهکار سی و چهار سالگی ِ “میرزا جهانگیرخان صور اصرافیل”. بدهکار صوت ِ “ملک المتکلمین”. بدهکار مسلمانی ِ “قاضی ارداقی” و بدهکاربسیار چیزها از بسیاران دیگر تاریخ همیشۀ این ملک. تمام آن‌ها که ننگشان از نام بود و از جای و از آرام. آلامشان خلاصه به گرفتاری شخصی و رزق و حصار اندرونی نبود. که اهل الم بودند زنان و مردانشان. فعلشان فریاد بود و حلقومشان خوراک کلاغ‌های کور غضب. مشروطه‌خواه بودند و این “خواه” بودنشان به شرط و شروطشان می‌چربید.
“پرندگان باغشاه” خطابی ارزنده دارد. ترکیبی از شماتت و هیهات. مخلوط تاسّف و سربلندی. که این‌ها همه، شالودۀ تاریخ ماست. سیاحت چیزهای رفته است و مشق آگاهی. اشارتی مختصر و کوتاه به معنایی سترگ. یادآوردی محزون و سر به تو از فریادی بلند که دیرند پرشکوهش سر خاموشی ندارد. از شوش تا تیسفون، از خوارزم تا باغشاه و از میدان ژاله تا فکه و مهران، هلهلۀ “پرندگان باغشاه” تمامی ندارد و این بیش از آن که تماشایی‌اش کند خواندنیش کرده. شنیدنیش هم.

sed jamal vaez (1)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>